نکته قبل از خواندن : این دسته نوشته ها را فقط و فقط برای درمان درد های خودم می نویسم و فاقد هر گونه ساختار می باشد . 

این داستان زندگی من است . البته با کمی ویرایش و جابجایی بدون ترتیب و ساختار. چون هیچ وقت وقت نمی کنم نوشته هام رو ویرایش کنم . میشینم پای

کامپیوتر و دست هامرو میذارم روی کیبورد و هرچی باشه توی ذهنم ، خالیش می کنم روی صفحه .مانیتور را در مٌد مخصوص خواندن متن ، قرار میدم و شروع

می کنم به نوشتن این مزخرفات .  


 

 این عبارت را همیشه به خودم در مواقع سختی و دشواری ها می گفتم . کم نیار پسر . تو که خیلی از سختی ها رو پشت سر گذاشتی . از این بزرگ تر رو هم پشت سر میگذاری . نهایتش چند ماه دیگه رو تحمل می کنی و با عزم راسخ و عمل به برنامه ات به هدفت می رسی . 

از زمانی که برای تعمیر فنر و زیر بندی و ترمز ماشین های سنگین ، راهی معدن های قروه می شدم ، مزه کار رو خیلی خوب چشیدم . یادم نمیره 12 سالم بود.(یادش بخیر اون موقع خیلی از معدنهاش کار می کردند و فعال بودند . اما این روزها یک در صد اونها هم فعال نیستند .)

کار رو اون موقع اینطوری برای خودم معنی می کردم . 

باید بری زیر 50 تن بار . حواست باشه که جک رو درست و حسابی جا بزنی . وگرنه زیر 50 تن بار له میشه .  ( خواهرها و برادر ها اگر ماشین های معدن رو

ندیده اید ، باید عرض کنم که ماشین های 50 تنی ، ماشین های کوچیک اونها محسوب میشن . بعضی هاشون به 300 تن هم میرسند . )

پدرم به دلیل اینکه زمانی نمایندگی CAT  رو توی دوران جوانی با برادرهاش ، توی ایران داشتند ، از کار این ماشین ها خیلی خوب سر درمیاوردند و من هم

نقشه های اونها رو حفظ می کردم و جای تک تک پیچهاش رو هم بلد بودم .( اون نمایندگی هم توی همون دوران انقلاب منحل شد.) 

این کار ها تا زمان 17 سالگی من ادامه داشت . یک سالی رو برای رفتن به اون ور ، تلف کردم . رفتن به اون سفارت و پرسیدن ازا این و اون که چطوری میشه ویزا رو دریافت کرد ؟ 

زمانی که 18 سالم شد  و ویزای آمریکایِ من برای دانشگاه کارنگی ملون رد شد ، دنیا روی سرم خراب شد.

پدرم گفت که عزیزم چیزی نیست . بعدا هم می تونی بری . فعلا برای تو زوده که بری .

از خودم پرسیدم که چرا پدرم با وجود اینکه خودش در ایام جوانی که تقریبا  کل اروپا و امریکا رو گشته ، این رو باید به من بگه ؟

حتما چیزی هست که من درکش نمی کنم . بهش گفتم چشم . حتما چیزی هست که خودش تجربه کرده و من باید پیداش کنم و برای خودم و با زبون خودم ، ترجمه اش کنم . اما فکرش از سرم بیرون نمی رفت . 

برای اینکه از شر درد و فکر این ویزا و دانشگاه خلاص بشم ، رفتم تهران و توی یه سوپر مارکت ، نزدیکای میدون ونک ، مشغول به کار شدم . 

عالی بود . صاحبکارم تبریزی بود و روزی 18الی 17ساعت کار میکردم  . از ساعت 6 صبح شروع میشد تا ساعت 12 ونیم الی 1 شب . عجب حالی داد اون چند

ماه . برای من که از 12 سالگی غربت و دوری رو تجربه کرده بود ، غربت و دوری و مامانی بودن دیگه معنایی نداشت. خودم بودم و خودم . شب ها رو هم توی

کف مغازه روی سرامیک می خوابیدم . 

عاشق روی زمین خوابیدنم . مخصوصا سرامیک های سیمانی . 

عاشق دور بودن از منزل و تنهایی و کار کردن هستم . دوست دارم مثل یه خر کار کنم . اگر لایق عنوان خر باشم . خیلی دوست دارم که مثل خر زیر بار برم و

کار رو درست و حسابی انجام بدم . دقیقا مثل خر . 

بعد از این که چند ماهی کار کردم ، تصمیم گرفتم برای کنکور شرکت کنم . خلاصه رفتم و کلی کتاب برای کنکور خریدم  و شروع کردم به خوندن .

باز هم مثل  یک خر شروع کردم به خوندن . روزی 13 الی 14 ساعت می خوندم . نهایت رتبه کشوری من شد 3000 و انتخاب رشته رو هم  برای دورترین

شهرها انتخاب کردم . اهواز و بندر عباس و سیستان بلوچستان و اردبیل . اما چون از سرما و پاییز خوشم می اومد اردبیل رو اول زدم . از تهران حالم به هم میخورد .

بعد از اینکه انتخاب رشته رو انجام دادم دوباره برگشتم پیش صاحب کار تبریزی ام . اما این بار دیگه از تهران حالم به هم می خورد . شهری شلوغ و کثیف و پر از نامردمی . 

اونجا بود که فهمیدم تا زمانی که پول داری و کار داری ، آدم حسابت می کنن و اگر از سر کار بری بیرون دیگه اون آدم نیستی . انگار که از فضا اومدی . تا زمانی

که سرکار هستی میگن عزیزی و خوبی و مفیدی . اما اگر از سر همون کار بیای بیرون ، پشیزی برات ارزش قائل نیستن . انگار که یک سگی هستی و داری

واق واق می کنی . ( عزیزان کرسی شعر های خودشون رو  برای خودشون تعریف کنند. چون تک تک اینها رو مزه کردم و چشیده ام. اینها واقعیت دنیای کسب وکاره ) 

خلاصه اواخر شهریور بود که رفتم اردبیل و ثبت نام رو انجام دادم و دوباره برگشتم سرکار معدن و یه دوهفته ای هم دیر سرکلاس ها رفتم . برام مهم نبود . رفتم

یه خونه اجاره کردم . از خوابگاه خوشم نیومد . با یکی از دوستام  که همسایه مون بود ، همخونه شدم . خیلی عالی بود . پول داشتم و خرج می کردم و دنیا رو

هم به چیزی حساب نمی کردم .بهترین دوران عمر من بود . دوران دانشگاه . 

دوران جدیدی از زندگی من شروع شد. 

ادامه دارد ...