مقدمه : تعداد زیادی از فصل های این داستان به اسم بزرگان زندگی ام ثبت می شود . فصل های مختلف زندگی ام را به نام بزرگانِ زندگی ام ثبت می کنم.چونکه 

اگر آنها و زحمت هایشان نبود ، من به شکل الان ، وجودی نداشتم. 

ممکن است فصل های داستان بیشتر شود . اما دوست دارم که نام بزرگان زندگی ام ،که هر کدام راه گشایی فصلی جدید در زندگی ام  بوده اند را، همین جا بنویسم.

فصل های داستان را هم فقط و فقط به اسم کوچک آنها ، اسم گذاری می کنم  و داستانی را که در آن،  هریک از آنها  باعث شکل گیری من شده اند را شرح میدهم.

تعداد و نام  فعلی فصل های داستان : 

فرهنگ مرادی ، آسو بیری ، حمزه نوروزی، یاسر میرزائی ، حسین هاشم پور ، جواد هاشم نیا ،شهاب جحازی ، یاور مشیرفر ، سعید یگانه ،کاوه صادقی، سعید فعله گری. 


فصل اول : فرهنگ - قسمت اول.

ساعت نه و نیم صبح دوشنبه هفته دوم مهرماه 91، اردبیل میدان بسیج

 ساعت 5 و سی دقیقه از تبریز به سمت اردبیل راه افتاد و ساعت 9 و سی دقیقه در میدان بسیج اردبیل ، پیاده شد . به فرهنگ زنگ زد و آدرس را پرسید. 

ماشینی دربست را تا شهرک دادگستری گرفت. راننده ترکی صحبت می کرد. من متوجه میشدم که کلیت مطلب چیست. از من پرسید که از کجا آمده ای ؟ 

گفتم از قروه-کردستان . خیلی خوشحال شد . پرسید که ترکی بلدی ؟ جواب دادم که نه. ولی میفهم که چه می گویی. تو راحت باش ترکی بگو. 

از شهر و مردمان کرد خیلی تعریف می کرد. از دوران سربازی خودش که در کردستان و در سنندج و قروه گذرانیده بود. شماره اش را به من داد و گفت که اگر

کمکی خواستی ، من در خدمتم . 

همان موقع احساسی مثل  این که تیری در بدنش فرو رفته باشد، احساس کرد. یاد تهران و آن تهرانی افتاد که گفت مردمان اردبیل قمه زن هستند و از آنها

بترس. مردمان خوبی ندارند. و چیزهایی که اینجا جای بحثش نیست. 

برای راننده تعریف کرد که آن تهرانی چه گفته است. او هم ابتدا چند فحش درست و حسابی ترکی را نثار وجود آن فرد کرد و در ادامه توضیح داد که عزیزم 

همین تهرانی ها هستند که بین ترک و کرد و همه ملت ها ، تفرقه می اندازند و خودشان حکومت می کنند. 

در ادامه گفت که اگر کسی به تو در این شهر آزاری رساند، به شماره من زنگ بزن تا خودم بیایم و به خدمتش برسم. 

کم کم به شهرک دادگستری می رسیدیم و از او خیلی تشکر کردم . 

پیاده شدم و به فرهنگ زنگ زدم . هیچ وقت او را به اسم کوچک خودش صدا نمی کردم و نمی کنم. به او حاجی می گفتم. چون برایم شخصی بزرگ بود. در همان ابتدای آشنایی. 

( قبل از رفتن به اردبیل او را از طریق کاوه صادقی پیدا کردم. به من گفت که حاجی در اردبیل درس میخواند. می تواند کمکت کند. )

حاجی را دید و به خانه او  و دوستانش رفتند. 

یک خانه دانشجویی 140 متری. عالی بود. دلش میخواست که همانجا بماند. دوستانش را دید. آسو بیری از بوکان ، خوشنام رحمانی از بوکان، وفا مرزنگ از بوکان. 

وقتی که با آن ها سلام علیک کرد . متوجه شد که زبان آنها را نمی فهمد. آنها کرد بود و خودش هم کرد بود. اما آنها سورانی بودند و من ، معلوم نبود که ازکدامین شاخه هستم . 

از حاجی پرسید که زبان آنها را متوجه می شود؟ گفت عزیزم مشکلی ندارد تو هم متوجه میشوی اکثر کردهای دانشگاه، سوارنی هستند و تو باید سورانی را یاد بگیری. همان طوری که من یاد گرفتم.

کوله بارش را توی اتاق آسو گذاشت و تا نهار منتظر شد. با حاجی و سایر دوستانش، به سمت سلف رفتند. حاجی از او سوال کرد که آیا غذایت را رزوی کرده ای ؟ 

گفتم چی ؟ غذا باید رزرو کنی ؟ 

بله باید غذا رزرو می کردی قبل از اینکه به سلف بیایی. 

من گفتم که اصلا کارت دانشجویی ندارم . 

رفت و مسئول سلف را دید و به او گفت که غذایی به این دانشجو بدهید . فعلا کارت دانشجویی اش صادر نشده اما شماره دانشجویی دارد. 

مسئول هم گفت که نمی شود و باید حتما کارت داشته باشد. 

حاجی کلی با مسئول عوضی بحث کرد. اما توی کلش فرو نمی رفت که نمی رفت. 

سر مسئول داد زد که مگر این دانشجو نیست؟ مگر شماره دانشجویی نداره ؟ پس چرا به او غذا نمی دهی ؟ 

مسئول هم گفت که برو بیرون تا حراست را صدا نکرده ام .

حاجی گفت بیا ولش کن. تا زمانی که کارت دانشجویی ات صادر میشود با ما غذا می خوری . 

رفت و یک سینی خالی را گرفت و آمد پیش دوستانش نشست. هرکدام از آنها چند قاشقی را برای من تو ظرف ریختند. خیلی زیاد شد. زیادتر از غذای یک نفر.

غذایش را خورد و آسو و خوشنام به سر کلاس رفتند و من با حاجی در داخل دانشگاه شروع کردیم به گشتن . 

همه جاهای دانشگاه را به من نشان داد  و برایم توضیح میداد که هرکدام مربوط به چه کاری هستند و چه کاری در آنها انجام میشود . 

فرهنگ از او پرسید که آیا امروز کلاس دارد یا نه؟ برنامه ام را نگاه کردم متوجه شدم که ساعت 4 کلاس دارم. آن هم برنامه نویسی. 

به سرکلاس رفت و در ردیف وسط نشست. با یکی از دوستانش که در حین ثبت نام آشنا شده بود ، شروع کرد به صحبت کردن. 

دو هفته ای از شروع کلاس ها می گذشت و من از همکلاسی هایم سوال می کردم که اساتید تا کجا درس داده اند ؟ 

گفت که فعلا فقط منابع رو معرفی کرده اند.  

با همان دوستش به کتاب فروشی شریعتی رفتند و کتاب هایش را خرید. در همین کتاب فروشی بود که با یاسر میرزایی که همشهری جواد بابایی( همین

دوست فعلی ) بود ، آشنا شد. 

در کتاب فروشی خیلی با هم صحبت کردند و متوجه شدند که از خیلی از جوانب، مثل هم فکر می کنند و هم فکر و هم عقیده هستند. 

گشتی در شهر زدند و  از هم جدا شدند و سعید تک و تنها به خانه رفت. 

حاجی را دید و از او سوالات زیادی را پرسید. او هم به تک تک سوالات او جواب داد. با هم شام را در خانه خوردند.  

بعد از شام ،  به داخل اتاق فرهنگ رفت و تعداد زیادی کتاب زبان انگلیسی مشاهده کرد. از حاجی پرسید که این کتاب ها مربوط به چه هستند ؟ 

حاجی جواب داد که کتاب های تخصصی آموزش زبان انگلیسی هستند . 

رشته تحصیلی  هر سه آنها ، آموزش زبان انگلیسی بود. 

حاجی از سعید سوال کرد که آیا انگلیسی میداند؟ 

من هم که غرور زیادی داشتم، گفتم بله که بلدم . 

چند سوال انگلیسی از من پرسید. می دانستم که چه میگوید اما نمی توانستم پاسخش را بدهم. 

برایم متن هایی آورد. متن ها را خیلی روان ترجمه کردم . اما در صحبت کردن خیلی ضعف داشتم . 

چند کتابی را به مدت دو ماه به او داد و گفت که برای شروع باید چه منابعی را بخواند. 

فصل جدیدی از زندگی سعید در حال رقم خوردن بود .