از اوایل 15 سالگی ام طعم غربت رو چشیدم و فکر می کنم الان حدود 10 سالی شده که غربت رو تجربه می کنم. 

این واژه رو خیلی دوست دارم. غربت ، غربت ، غربت. 

از خانواده ، از دوستان ، از زبان .
اما معنای غربت برای من خیلی فرق می کند. معنای آن دوری از وابستگی ها و نزدیکی به خود است.

در تمامی این ده سال طعم زندگی را تجربه کرده ام. از تک تک شهر هایی که رفته ام تجربه های گرانبهایی را کسب کرده ام و این تجربه ها را نیز مدیون کسانی هستم که این فرصت را به من دادند. 

گرچه خیلی سختی کشیدم تا توانستم این تجربه ها را به دست بیاورم. اما هیچگاه از سختی کشیدن و زیر با رفتن ، خسته نشده ام. بعضی اوقات گلایه کرده ام ، اما سعی کرده ام که مشکل را حل کنم و مرهمی بر درد باشم نه زهر مار.
الان هم که این نوشته را می نویسم ، دوباره به فکر غربت افتاده ام. اما این بار برایم فرق می کند. این غربت قرار است برایم یک پله باشد. پله ای برای رفتن به جایی و کشوری دیگر یا پله ای برای تکیه کردن و نشستن. خودم هم نمی دانم. 

شهرهایی که طعم نزدیکی به خودم ( غربت) را با شیرینی تمام چشیده ام: 
اردبیل
تبریز
مهاباد
بانه
دهلران
مهران
خلخال
گرمی
آستارا
رشت
گرگان
ساری
شهسوار
ارومیه
همدان
تهران
بندرعباس
زنجان
قزوین
کرمانشاه
ایلام
اهواز
کرج
بیجار

الان با این وجود در شهر خودم ، احساس غربت می کنم. این بار غربت به معنای دوری. دوری از دوستان و دوری از تجربه کردن خودم. وابستگی به خانواده.
نهایت تلاشم را می کنم این وابستگی ها را از خودم دور کنم.

فکر کنم که جاهای زیادی است که نرفته ام. دوست دارم که آنها را نیز تجربه کنم و بعد به فکر کشور دیگری باشم. 

شاید هم فرصت پیش آمد که کشور دیگری را تجربه کردم. نمی دانم.

همه اینها را گفتم که این جمله را بگویم :

غربت برای من غربت است. اینجا و آنجایش فرقی ندارد. 
چه ایران باشد و چه آلمان یا انگلیس یا اتریش یا سوئیس یا سوئد یا فنلاند یا نوروژ شاید هم کانادا ، استرالیا ، یا شاید هم دانمارک.