ویرانی ها :

درست یکسال می گذرد از زمانی که عمل های پدرم ومادرم تمام شد و به خانه بازگشتم. 15 ماه پیش تصمیم گرفتم هر چه دارم و ندارم را بدهم تا بتوانم پدر و مادرم را سرپا ببینم و دوباره صدای خنده هایشان را بشنوم.

درست یکسال پیش بود که هراسان بودم از آینده خودم. هیچ برنامه ای نداشتم.چون همه چیزم را داده بودم و به معنای واقعی هیچ چیزی نداشتم که بتوانم آینده را بر پایه آن بسازم.

استعفای کار زیمنس. رد کردن اقامت آلمان. رد کردن دعوتنامه های دانشگاه های آمریکایی و چندین موقعیت شغلی.خالی شدن حساب بانکی ام.

از همه مهمتر ویرانی خودی که 18 سال زمان برایش صرف کرده بودم.

 

آن زمان با خودم اندیشیدم که چرا همه این اتفاقات بد باید  برای من اتفاق بیافتد. چرا نمی شود که نمی شود ؟

با خودم عهد کردم که تا زمانی که پدر و مادرم را به شرایط قبلی بازنگردانده ام ، دست از تلاش بر نمی دارم و هرچه دار و ندارم است را به حراج می گذارم.

یک سال ویرانی را تحمل کردم و صد البته درمان.

الان دوباره به حالت قبل بازگشته ام. اما نه با همان سعیدی که یکسال پیش به آن نگاه می کردم.

نه با آن دیدی که من به دنیا نگاه می کردم. نه با آن اندیشه و نه با آن طرز تفکر.

بگذریم ...

نمی خواهم حال شما خوانندگان عزیز را بد کنم. چون هدف اصلی ام از این مطلب در ادامه  نوشته ی است.

یک عمر تجربه برای نعمت های بی نظیر:

در این مدت مثل بازی مار و پله ای که از خانه 78 به خانه 10 از روی مار درازی که زندگی اش را نیش زده ، سر می خورم به پایین.

اما من این بار به فکر طی کردن آن 68 پله نیستم. بلکه به فکر پلکان ها بوده ام. پلکان هایی که مرا نه به 78 بلکه به انتهایی بازی هدایت کردند و برایم بازی جدیدی را رقم زدند.

بازی از نو در میدانی دیگر. نه از نوع مار وپله. بلکه از نوع شطرنج. بازی تفکر و تعقل و فلسفه.

این پلکان ها ، نعمت های بینظری هستند که نمی خواهم هیچ وقت از دستشان بدهم.

غم آنها غم من است و شادیشان شادی من. همانطور که می دانم برای آنها نیز همین گونه است.

 

خب بگذارید از این پلکان ها بگویم :

 

 

 

 محکم ترین پلکان : یاور مشیرفر.

بیش از شش ماه و اندی پیش در تیرماه توانستم پس از دردسرهای طولانی و کار شبانه روزی ، یاور را ملاقات کنم. تا آن لحظه فکر می کردم که ویرانی فقط برای خودم است. اما وقتی یاور را دیدم، پی بردم که خودم تنها نیستم.

لذت چای نوشیدن  با کسی مثل یاور را تا بحال تجربه نکرده ام. خیلی حس لذت بخشی است که بدون اینکه برای کسی توضیح بدهی، حرف هایت را بخواند و پاسخی برایشان داشته باشد.

هر چه بگویم کم است. بعضی از حرف ها را نمی شود گفت و باید حس کرد و آن را چشید.

برای یاور :

نمی خواهم خودم را با کسی مقایسه کنم. اما نمی توانم حس لذتی را که از دوستی با تو به دست آورده ام ، پنهان کنم.

حس کردن این که کسی راه را رفته و خودش را به قتل رسانده. برای منی که خودم را به قتل رسانده بودم.

حس کردن اینکه لذت ها را می توان جور دیگری جست.

حس کردن اینکه می شود یک روز را به وقایع ناگوار فکر نکرد.

حس کردن اینکه زندگی را می شود طور دیگری انجام داد.

حس کردن اینکه بزرگی را می توان طوری دیگری انجام داد.

از همه مهمتر :

حس کردن تمامی سخنان و گفته هایت با زبانی که چهار سال برای یادگیری آن وقت گذاشته بودم ، بهترین لذتم بود.

البته که خودت بهتر از من می دانی ، نمی توان هر سخنی را هرجا گفت و نوشت.

منتظر دیدار مجدد تودر کنار نوشیدن چای تلخ و کتاب هستم. منتظر دیدنت از رو به رو و لمس کردن عمق حرف هایت.

امیدوارم و آرزومندم که هر جا که هستی ، آنچه را می خواهی ، بدست بیاوری و دیگر از دست ندهی.

 دومین پلکان :

فرهنگ نوروزی.

تنها کسی هستی که هم سن خودم هستی و تمام ویرانی های من را به نوعی دیگر تجربه کرده ای.

تنها کسی هستی که اگر یک روز تو را نبینم و با تو صحبت نکنم ، شبم روز نمی شود.

تنها کسی هستی که بدون هیچ تلاش و صرف انرژی حرف هایم را می فهمی.

تنها کسی هستی که مثل خودم پای خانواده ات ایستاده ای.

امیدوارم که در آینده موفقیتی را به دست بیاوری که آرزویش را می کنی.

هر چند تنها کسی هستی که در زندگی ام به تلاش هایت می نازم.

هر وقت که امید ام را از دست می دهم ، تو تنها کسی هستی که آن را به من بازمیگردانی.

 

سومین  پلکان :

قاسم آیینی .

کتاب فروشی که هم فامیل ام است و هم یک دوست صمیمی و هم زبان و هم کنیه.

کسی که از تجربه های خودش برای من می گفت.

کسی که هر موقع پیش او می رفتم آشفته بودم و هر موقع که بر می گشتم ، آرام وساکت و پر از اندیشه.

کسی که دست من را در زمان بی پولی گرفت.

کسی که کتاب هایش را به نسیه بدون مهلت پرداخت ، به من می داد تا بخوانم و آرام تر شوم.

امید است که بتوانم برایش جبران کنم.

البته هر چه که کنم کم است.

چه خوب است که تو در شهر من هستی و به زبان مادری ام برای من سخن می گویی و آرامم می کنی. با این که از من 15 سال بزرگتر هستی اما به من یاد دادی که بزرگی به سن و سال نیست. به دانش و علم و عمل است.

 

 

چهارمین پلکان :

رسول معتمدی

نمی دانم که چطور ازتو بنویسم. نمی توانم بعضی از چیز هایت را درک کنم. اما تنها کسی هستی که می توانم با او شطرنج بازی کنم.

یعنی هم یاد می دهی و هم ویران می کنی.

چقدر خوب است که تو را هم می توانم ببینم و در کنار خودم تو را احساس کنم. البته اگرچه چهل سالت است اما هیچ تفاوت سنی را بین خودم و خودت حس نمی کنم.  

دوست دارم بهتر بشناسمت.

فعلا زود است در مورد تو نوشتن.

 

پنجمین پلکان :

سعید یگانه

کسی که برای نوشته ها و گفته های من وقت می گذارد. کسی که کارهای کوچک من را کوچک نپنداشت و بلکه به من آموخت که اینها همان کارهای بزرگی هستند که باید انجام می دادی.

کسی که راه چهل ساله شدن در بیست و چهار سالگی به من آموخت. کسی که تجربه هایی را به من یاد داد که هیچ وقت فراموششان نمی کنم.

برای سعید یگانه عزیز :

تمامی نوشته هایی را که برای من نوشته ای ، در دفتری نوشته ام. در دفتری که هر روز به آن نگاه می کنم و برگی از آن را می خوانم.

نمی دانم برای تو چه بخواهم ؟

 اما این را می خواهم که انشالله عاقبت به خیر باشی و سایه ات بر سر ما.

 

آخرین پلکان :

خودم .

همین وبلاگی که در آن می نویسم. همین راهی را که در حال پیمایش آن هستم. این خود به تنهایی خود نشده است. بلکه به کمک سایر پلکان ها یاد گرفته است که خودش را نیز به پلکان تبدیل کند و پلکان خودش را با کمک سایر پلکان ها بسازد.

اگر کل پلکان ها را یک پلکان کنم و آنها را بهم بچسبانم ، خودم را تنها یک میله از آن پلکان می بینم.

پلکان ها ، این پله ، بدون شما معنایی ندارد.

امید است که روزی هم این پله ، به پله پله هایی تبدیل شود که بتوانید از آن بالا بروید.

این تنها آرزوی من برای شماست.

 

از همه شما دوستان عزیز نمی دانم که چگونه تشکر کنم. اما دوست دارم که به جایی برسم که بتوانم کارهایی را که شما کرده اید را در مقیاسی بزرگتر جبران کنم.

ارادتمند شما دوستان عزیز

سعید فعله گری