بعد از دو هفته وقفه در کارهایم و پس از جستجو های فراوان و ملاقات با تعدادی از دوستانم که تازه از بلادهای مختلف به ایران برگشته بودند ، بلاخره امروز تصمیم گرفتم که برنامه ام را تا 28 سالگی تنظیم کنم.

از قسمت های شخصی این برنامه گذر می کنم.

قبل از این برنامه ریزی ، در سن 15 سالگی ام برنامه ریزی هایی را  تا سن 20 سالگی ام کرده بودم که اکثر آن ها به علت خام بودن خودم، شکست خوردند.

از رد شدن ویزایم تا ورشکستگی پدرم.

از گم شدن خودم بعد از کلی تلاش تا 18 ساعت کار روزانه در ونک تهران.

از فوت پدربزرگم یک روز قبل از آمدن  جواب کنکور 91  که آرزوی این را داشت که من مهندسی قبول شوم تا سرگردانی من برای ورود به دانشگاه.

اما امسال تمامی برنامه ریزی هایم را با مدیریت ریسک انجام داده ام. یعنی طوری برنامه ریزی کرده ام که اگر به هیچ کدام یک از هدف هایم نرسم، بازهم افسوس نمی خورم.

چون این بار می خواهم ازمسیری که طی می کنم ، لذت ببرم. دوست دارم از تمامی توانایی که طی این 24 سال کسب کرده ام ، نهایت استفاده را تا 28 سالگی ام بکنم.

می خواهم مهارت هایی را ضعیف شده اند ، دوباره بهبود ببخشم و آن ها هر چه بهتر و بیشتر تقویت کنم.

یکی از آنها تقویت مهارت پنج زبانه بودن خودم است. دوست دارم که هر پنج زبانی را که در طی طول عمرم ، آن ها را یاد گرفته ام، به سطح عالی برسانم.

دوست دارم دوباره در سن 28 سالگی ام ، دعوت نامه هایی را دریافت کنم که تا 24 سالگی ام ، برای آنها از همه چیزهایم گذشته بودم و با چنگ و دندان آن را به دست آورده بودم.

اما دوست ندارم دوباره در سن 28 سالگی ام با بحران خانوادگی که این 15 ماه را گرفتارش بودم ، رو به رو شوم.

تحمل این 15 ماه باعث شد به کسی تبدیل شوم که،  فقط مرگ بتواند جلوی اش را در رسیدن به خواسته هایش بگیرد.

از همه بریدن را تحمل کردم و دوباره ساختن را باری دیگری بعد از 5 سال انجام دادم.اما خیلی محکم تر از 5 سال گذشته.

5 سال گذشته من در به در به دنبال شرکت ها بودم ، چه ایرانی و چه خارجی ، که کاری به من بدهند. اما بعد از 5 سال توانستم به سطحی برسم که برایم دعوت نامه بفرستند و کسانی به من زنگ بزنند که حتی فکر اش را هم نمی کردم.

به من بگویند که تو بیا کاریت نباشه که اقامت چیه . اصلا لازم نیست که فکرش رو هم بکنی.

اما تقدیر در طی یک ماه همه آنچه را که ساخته بودم ، ویران کرد.

در طی یکماه متوجه شدم که دست پدرم فلج می شود. در طی همان ماه برای کارهای عمل جراحی پدرم بودم که مغازه پدرم را هم دزد زد و دار وندارش را برد. در طی همان ماه لعنتی بود که پدر و مادر بعد از پرسش های و جستجو های طولانی ، به این رسیده بودند که دست پدرم فلج نمی شود و این نکته مانند یک کور سویی در زندگی من درخشید. اما تقدیر این کور سو را هم له و لورده کرد و باعث شد که پدرم و مادرم در راه فرستادن مدارک برای بیمارستان تصادف کنند و تعداد عمل های جراحی برای خانواده ما از یک عمل به تعداد سه عمل جراحی حساس و نزدیک به اعصاب و نخاع ، افرایش یابد که این بار برای هر دوی آنها امکان فلج شدن دائم وجود داشت.

در بعد از همین ماه ها بود که دانشگاه های آمریکا و شرکت های آلمانی برایم دعوت نامه می فرستادند و وقتی متوجه می شدند که من آنها را رد می کنم، تعجب می کردند.

تعجب می کردند که کسی که نزدیک به یکسال و اندی است که دنبال این دعوت نامه ها بوده ، چرا به یکباره آنها را رد می کند؟

بهترین دلیل ام برای آن زمان درمان پدرم و مادرم و خانواده از هم فرپاشیده ای بود که پناهی به غیر من نداشت.

الان هم بعد از این 15 ماه با کسانی آشنا شده ام که نه تنها امید من را افزایش داده اند ، بلکه من را با دنیا هایی آشنا کرده اند که قبلا در جمجمه ی خیالم نمی گنجید.

با یاور مشیرفر و  توسعه پایدار آشنا شدم. ( 4 کتاب تخصصی بعد از شش ماه ، که بیشتر و بیشتر می شود )

با سعید یگانه و مدیریت  به معنای انسانی اش ، آشنا شدم. ( 12 جلد کتاب تخصصی بعد از یکسال ، که بیشتر و بیشتر می شود)

با شهرزاد پاک گوهر و اقتصاد آشنا شدم. ( 4 کتاب تخصصی اقتصاد بعد از سه ماه ، که تاثیرات اش در اقتصاد نرم افزار و سیستم های مربوطه ، بیشتر و بیشتر می شود.)

با ژان ژاک روسو و  رولو می و اروین یالوم و ژان پل سارتر و تولستوی و داستایفسکی و تورگینف و آلبر کامو و مکتب فلسفی اگزیستانسیالیست ها آشنا شدم. که اساس دنیای آینده ام را بر اساس مکتب اگزیستانسیالیست ها چیده ام.( 20 جلد تا آخرسال که افزایش تعداد اش هم چنان ادامه خواهد داشت.)

با رسم و قواعد و طراحی و معماری و مهندسی نرم افزار های سازمانی بزرگ مقیاس بر اساس دینامیک سیستم ها  آشنا شدم. که شغلم و دنیای کاری ام را بر آن می گذارم و گذاشته ام.( باقیمانده تعداد 250 جلد که افزایشی تا آخر سال را نخواهد داشت.)

با پنجمین زبانم ،  زبان آلمانی و دنیای اش آشنا شدم. که قرار است کتاب هایی را با همین زبان در سال آینده در قفسه کتابخانه ام داشته باشم.

چیدمان کل کتابخانه ام را تغییر دادم و 250 جلد کتاب هایی متفاوت را به آن افزودم و قدیمی ها را فروختم و تعدادی را هم انبار کردم.

تعداد کتابخانه هایم از یکی به تعداد دو عدد افزایش یافته که فکر کنم تا آخر سال بتوانم تعداد اش را به سه عدد برسانم.چون اکثر کتاب هایم را در تاقچه ها و روی کمد قرار داده ام.

 

دنیای من هم تا 28 سالگی می شود تعمیق و کند وکاو در این رشته ها و کتاب هایی که برایتان نوشتم.

آینده من هم ، چه شغلی و چه معیشتی ، بر این اساس رقم خواهد خورد. تحلیل ریسک  آن ها را هم انجام داده ام.

دو دستی هم به ادامه این راه چسبیده ام. از آینده هم ترسی ندارم. ترسی از این هم ندارم که امروز را به فردا نرسانم.

کلا در تحلیل ریسک هایم ترس را کنار گذاشته ام و بجایش لذت مسیر را جایگزین کرده ام.

 

اما نکاتی جزیی در ادامه راه :

در این مدت تعدادی از شبکه های اجتماعی را امتحان کردم.

1) 5 روز برای جمع شدن دوستانم در تلگرام بودم که بعد از واکنش های تند دوستان از نوشته های بلند من در تلگرام ، آن را حذف کردم. البته آن موقع برادرم با گوشی خودش برای من اکانتی ساخت و من روی لپ تاپ ام آن را داشتم. چون همیشه از گوشی های لمسی و دنیا بر باد ده هوشمند، تنفر داشته ام و دارم.

2)چندماهی را در Goodreads  که شبکه اجتماعی کتاب خوان هاست، فعالیت داشتم. بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که آن را حذف کنم.

چون لایک را برای کتاب نگذاشته اند. چون که توضیحات چند خطی را برای کتاب هایی چند صد صفحه ای ، مناسب نمی دانم.

3) دو متن را هم در ویرگول نوشتم و هر دو متن روی هم به اندازه یک چهارمِ یک متن تخصصی در وبلاگ ام بازدید نداشتند.

اینجا هم لایک داشت و من متنفر بودم از لایک و کامنت هایی بیست کلمه ای برای یک متن دو هزار کلمه ای.

از آنجا هم کشیدم بیرون.

وبلاگ ام را بهتر جا و مکان و خانه ی خودم تصور می کنم.البته قبلا آن را حذف کرده بودم و دوباره  ساختم اش.

اما در ادامه مسیر سعی می کنم که شبکه های اجتماعی پناه نیاورم و به آن سمت و سو کشیده نشوم. هرچند آنچه در خودم می بینم تنفری عظیم است از خانواده ی گرام ها و فیسبوک و هر چیزی که طعم لایک را بدهد.

در آینده بیشتر و بهتر و واضح تر خواهم نوشت.