نوشته های معشوقه نرم افزار

نوشته های سعید فعله گری در مورد مباحث تخصصی نرم افزار، کتاب ، روانشناسی و رمان

انسان در جستجوی خویشتن : داستان یافتن خودم( معرفی کتاب ها)


 نکته :  این متن طولانی و بالغ بر 2700 کلمه است. ممکن است وقت گرانبهای شما را بگیرد. اما من توصیه می کنم که این متن را در زمانی بخوانید که دغدغه فکری و زمانی نداشته باشید.

پیش نوشت: مدتی است که خوانندگان وبلاگ به من ایمیل می زنند که چه شد و چگونه شد که راه خودت را پیدا کردی؟ چگونه توانستی بفهمی که چه از دنیا می خواهی؟ چطوری توانستی در این آشوب بازار مسیر خودت را پیدا کنی؟ 

من هم همین چنین مشکلات را داشته ام و دارم.  وقت کردم و به تمامی ایمیل ها پاسخ دادم. اما تعداد آنها رو به افزایش است. پس از همه کسانی که به من ایمیل می زنند ، خواهش ام این است که این متن را بخوانید.

در واقع این متن می تواند پاسخی از جانب من برای همه دوستانی باشد که این دسته سوالات را از من پرسیده اند.

نکته مهم : تمامی این نوشته بر اساس تجربه و نظر شخصی نویسنده اش است. مانند همه نوشته های این وبلاگ ، این نوشته هم ممکن است پر از اشکال و مملو از ایراد باشد. پس این متن را به عنوان یک گفتگو بین دو دوست در نظر بگیرید.

 

در پاسخ به سوالات دوستانم ،اول از اتفاقاتی که در طول این مدت برایم پیش آمد می نویسم و سپس در ادامه به بررسی این می پردازم که چگونه و چطور راهم و مسیرم را پیدا کردم.

سکانس ویرانی :

 

سکانس ویرانی را خلاصهِ خلاصه می نویسم.

 مدت 15 ماه از بحران زندگی من می گذرد. بحرانی که تمامی جنبه های زندگی من را ویران کرد. اتفاقاتی که یکی پس از دیگری پشت سر هم تمامی هر آنچه را که از 8 سالگی ام با کار کردن و رنج کشیدن  بدست آورده بودم را درطی سه ماه ویران کرد.

از سه عمل جراحی سنگین پدر و مادرم که 35 هزار یورو برایمان هزینه برداشت.

از دزدی که مغازه پدرم را زد و تمامی هر آنچه را که داشت برد.

از رد کردن دعوت نامه های آلمان و آمریکا از سر ناچاری و بی پولی.

از طعنه های آشنایانی که هیچ درکی از وضعیت من نداشتند.

از حفظ ظاهر هایی که انجام می دادم برای اینکه اطرافیانم نداند که چه برای من اتفاق افتاده است.

از 36 ساعت بیدار ماندن ها پای سرور برای بدست آوردن پول کافی برای مخارج زندگی.

از 3 ساعت خوابیدن های من در 24 ساعت.

از فروش کتاب هایی خارجی از فرط پولی، که برای آنها تمام زندگی ام را داده بودم.

و خیلی چیز های دیگری که لازم نیست  اینجا مطرح کنم. چون قرار نیست که حال دوستانم را خراب کنم.

 

سکانس اندیشه :

بعد از این اتفاقات که یکی پس از دیگری ادامه داشتند، همیشه به این فکر می کردم که الان باید چه کنم؟

به فکر تشکیل زندگی خودم باشم یا به فکر ساختن این زندگی ای که ویرانی شده است؟

به فکر دعوت نامه هایم و رفتن  باشم یا به فکر ماندن و درست کردن این شرایط ؟

به فکر قرض کردن باشم یا به فکر خرج کردن پس انداز و فروش کتاب های خارجی ام برای تامین هزینه های عمل و وسایل مغازه پدرم ؟

به فکر نشستن و افسوس خوردن باشم یا به فکر کار کردن و بهبود این شرایط؟

و هزاران سوال  و چالش های دیگری که برای پیش می آمد.

در همه موارد انتخاب من گزینه دوم بود. ماندن و ساختن و پول کردن هر آنچه که می شود تبدیل به پول شود و بریدن از هر آنچه که مانع از دست یابی من به بهبود هرچه سریعتر این شرایط میشود.

 

همیشه بعد از اندیشه و تفکر عمل می کردم. یعنی یک لحظه وقت را هدر نمی دادم.

عمل می کردم. سپس دوباره فکر می کردم که بعد از این باید چگونه عمل کنم؟

با خودم همان اول گفتم که سعید اگر بعد از این همه مطالعه ای که پز اش را می دهی ، نتوانی عمل کنی و این شرایط را بهبود دهی ، به فکر خودکشی باش. یا میسازی و یا نمی توانی و می روی و می میری.

اگر نتوانی بعد از 17 سال مطالعه و 800 جلد کتاب ، این شرایط را بهبود دهی ، به هیچ دردی نمی خوری. حتی مردن ات هم سودی ندارد.

 

سکانس تفکر بعد از ویرانی :

 

خلاصه گذشت و گذشت و شرایط با بهبود اندکی مواجه شد از شکل بحران در آمده بود و به فاجعه تبدیل شده بود.

در این موقع من راهم را گم کرده بودم و دیگر آن سعیدی که همیشه می خندید ، وجود نداشت.

دیگر آن سعیدی که به فکر رفتن بود و با همه توانش در راه رسیدن به آن ادامه می داد ، وجود نداشت.

انگار دست زمانه آن سعید را کشته بود و در جایی نامعلوم سوزانده بود. کفن و دفن اش هم نکرده بود که بتواند جنازه اش را پیدا کند.

اما همیشه یادش بود که فقط  و فقط دو چیز همیشه باعث شده که از شرایط بحران جان سالم به درد ببرد.

آن دو چیز نوشتن و کتاب بودند.

بعد از اینکه در 11 تیر 96 به اردبیل رفتم  و  بعدش  به تبریز و دیدار یاور مشیرفر رفتم و یک روز بعد اش به خانه بازگشتم.

ایمیل را باز کردم ، دوباره دعوت نامه ها را دیدم. خواندم و برایشان شرایط را مختصر نوشتم که نمی توانم بیایم.

آنها هم پاسخ دادند که قانون قانون است و اگر تو نیایی ، کسی دیگر را جای من قرار می دهند.

پاسخ دادم مشکلی نیست. من نمی توانم بیایم. هر کسی را که جای من قرار می دهید ، قرار دهید.

 

سکانس کتاب و نوشتن :

بعد از پاسخ دادن به ایمیل به بیرون زدم و رفتم سمت کتاب فروشی عمو قاسم. در درون کتاب ها گشتم. چیزی درست و حسابی را پیدا نکردم به جز یک کتاب.

انسان در جستجوی معنا ( عکس زیر از خودم نیست. چون کتاب را به کسی دیگری دادم و وقت نکردم که عکس بگیرم)



خریدم و خواندمش. در 138 صفحه اول حالم را ویران کرد. دوباره خاطرات گذشته را برایم زنده کرد. اما ادامه دادم. با تجربه کتاب خوانی ام به این نتیجه رسیده بودم که امکان دارد در ادامه شرایط بهتر شود. اما وقتی داستان زندگی خودش در اردوگاه های کار تمام شد، به طور خیلی مختصر و کوتاه به بررسی بعضی مسائل پرداخته بود.

با خودم که فکر کردم ، پی بردم که این شخص خواسته فقط داستان زندگی ای خودش را بنویسد وبه فروش برساند.

ویکتور فرانکل در همان ابتدا مخالفت خودش را با زیگموند فروید اعلام می کند.

خیلی جالب است که خودش را استاد مکتب معنا درمانی می داند که شاخه ای از رواندرمانی اگزیستانسیال است. اما خودش را از همه جدا می داند و مکتب اش را بهترین مکتب درمانی برای این نسل می داند.

معمولا وقتی که کتاب های کسی را می خوانم( در رشته روانشناسی) که با زیگموند فروید مخالفت می کند، به طور ناخودآگاه پی می برم که این کتاب یکی از آن کتاب های به درد نخور است.

اکثر بزرگانی که کتاب هایشان را در زمینه روانشناسی خوانده ام ، با فروید مخالفت نکرده اند. شاید کمی او را نقد کرده باشند و نوشته باشند که در این قسمت و آن بخش از روانشناسی ، اشتباه کرده اما هیچگاه با او مخالفت نکرده اند و همیشه او را بزرگ پنداشته اند و به بزرگی از او یاد کرده اند.

بهترین توصیه من ( که شخصی هم می باشد) :

 کسانی که با بحران هایی در زندگی مواجه شده اند، بهتر است که این کتاب را نخوانند.

در جایی از متن کتاب (فکر کنم صفحه 200 تا 220 بود ، دقیقا یادم نیست) نوشته بود که شخصی که همسر اش را از دست داده ،به نزد این آقای دکتر می رود.

این شخص از این که زنش مرده است احساس ناراحتی شدیدی می کند. دکتر از او می پرسد که اگر تو می مردی و او این ناراحتی را می کشید چه ؟

فرد پاسخ می دهد که نه اینطوری که خیلی بدتر میشد.

دکتر پاسخ می دهد که پس برو خوش باش که او این رنج را نمی کشد.

با خودم کلی به بی سوادی این فرد خندیدم. با خودم گفتم که میشد مانند زیگموند فروید که دوشیزه الیزابت فون ر را درمان کرد ، تو هم او را درمان می کردی؟

می توانستی بگردی و کسی را دیگر را برای او پیدا کنی تا یک عشق تازه را تجربه کند.

توی که خودت را روانشناس می دانی ، نمی دانی که بزرگترین موهبت انسان ، فراموشی است ؟

ای کاش به جای مخالفت با فروید کمی مثل او عمل می کردی و از او یاد می گرفتی.

یالوم با آن بزرگی اش ، با فروید مخالفت نمی کند ، فقط بخشی از فرمول را تغییر می دهد 

فرمول فروید :

سائق -> اضطراب -> ساز و کار دفاعی 

فورمول یالوم :

دلواپسی غایی  -> اضطراب -> ساز و کار دفاعی



اکثر کتاب های یالوم را خوانده ام. اما دوست دارم قسمتی از متن کتابی را که دوست دارم بنویسم.

قسمتی از نوشته های کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالوم  در باره فروید را می نویسم.

درباره دوشیزه الیزابت فون ر. که دچارمشکلی روانزاد در راه رفتن بود.

صفحه 19 کتاب روان درمانی اگزیستانسیال.

" مثلا الیزابت را واداشت که به دیدار مزار خواهرش برود و با مرد جوانی که به نظرش جذاب می آمد تماس بگیرد. از جانب بیمار با خانواده ی او تعاملی داشت که نشان دهنده ی توجه مشفقانه به شرایط موجود الیزابت بود: با مادر بیمار صحبت کرد و تمنا کرد که ارتباط بیشتر با دخترش داشته باشد و به او اجازه دهد که هر چند یکبار در درددل کند و سبک شود. از طریق مادر دریافت امکان ازدواج الیزابت با همسر خواهر مرحومش وجود ندارد و این اطلاعات را به بیمار منتقل کرد. در گشودن گره های مالی خانواده شان یاری شان کرد. در بعضی موارد هم الیزابت را واداشت با آرامش با این واقعیت اجتناب ناپذیر مواجه شود که آینده برای همگان نامعلوم است.بارها به بیمارش اطمینان خاطر داد که مسئول احساسات ناخواسته اش نیست و خاطرنشان کرد که میزان احساس گناه و پشیمانی اش برای داشتن چنین احساساتی ، شاهدی ست بر خصوصیات والای اخلاقی او.

درنهایت و پس از پایان درمان، وقتی شنید که قرار است الیزابت به مجلس رقصی خصوصی برود ، کارت دعوتی برای خود دست و پا کرد تا بتواند چرخ زدن و دور شدن از گذشته در یک رقص با نشاط را در او  به تماشا بنشیند. چاره ای ندارم جز انکه با شگفتی اذعان کنیم آنچه دوشیزه فون ر. را در مان کرد، بی تردید همان مخلفات فروید و  مداخلات قدرتمند گزینشی بود. در نظر نیاوردن این ها در تئوری همان و گمراه شدن همان. "

 

کتاب های یالوم را خوانده بودم و می خواندم و همین الان هم می خوانم. برای پی بردن به مسیر و یافتن معنای زندگی کتاب هایی  عالی هستند. مخصوصا کتاب روان درمانی اگزیستانسیال اش.


بعد از  خواندن  این کتاب ها بود که همیشه یک اسم در ذهن من تکرار و تکرار میشد. رولو می پدر روان درمانی وجودی یا همان اگزیستانسیال.

کتاب هایش را تهیه کردم و شروع کردم به خواندن و همزمان نوشتن.

البته کتاب هنر مشاوره اش را نخریدم. 

 



 

کتاب هایش را در ابتدا یک دور مطالعه کردم. پی بردم که بله بله همین کتاب ها هستند که من می توانم با کمک شان ، دوباره زندگی ام را بسازم و میسر ام را پیدا کنم.

به نظرم برای شروع کتاب انسان در جستجوی خویشتن بهترین کتاب اش است. گرچه برجسته ترین اثر اش به گفته خودش ، کتاب عشق و اراده می باشد که حاصل 30 سال تجربه رولو می می باشد.



کتاب تشکیل شده از 8 فصل و سه بخش است.

 

بخش اول : گرقتاری زمانِ ما

    فصل 1:  تنهایی و دلهره انسان امروزی

     فصل 2 : ریشه درد و ناراحتی ما

 

بخش دوم : کشف مجدد خویشتن

   فصل 3: تجربه تشخص یافتن

  فصل 4 :  تقلا برای خود بودن

 

 

بخش سوم : هدف های انسجام و یکپارچگی

  فصل 5 :  آزادی و قدرت درونی

   فصل 6 : وجدان خلاق

   فصل  7 : جرات ، فضیلت بلوغ

  فصل  8 : انسان ، فرارونده از زمان

 

قسمتی از متن کتاب :

 

" در آغاز سده بیست رایج ترین علت ناراحتی ها همان بود که زیگموند فروید بدرستی مشکل مردم در پذیرفتن جنبه غریزی حیات انسان و واقعیت جنسی زندگی او اعلام کرده بود و همین مشکل موجب تضاد متقابل خواست های جنسی و محرمات اجتماعی مردم شده بود.

بعد در سال های 1920 اتو رنک نوشت که ریشه ناراحتی های روانی مردم احساس حقارت ، احساس بی کفایتی و احساس گناه می باشد.

در سال های 1930 علت اساسی نارحتی های عمومی تغییر جهت داد و چنان که کارن هورنای بیان کرده بود به دشمنی بین افراد و گروه ها و رقابت آنان برای پیش افتادن از یکدیگر مربوط میشد. اکنون ریشه اصلی مشکلات روانی ما در دهه های میانی سده بیستم چه می تواند باشد؟

انسان تهی

تجربه های حرفه ای من و همکاران روانشناس و روان پزشک من گواه این هستند که اساسی ترین مشکل مردم در نیمه سده بیستم تهی بودن آنان است. این حرف البته ممکن است تعجب آور به نظر برسد. تعمق در شکایت های مردم از نداشتن استقلال فکر و ناتوانی شان به تصمیم گیری در حل مسائل و گرفتاری هایِ خود نشان می دهد که مشکل اصلی و زیربنایی آنان نداشتن یک میل یا نیاز مشخص و معین است. در توقان های بزرگ و کوچک زندگی خود را بی قدرت و چون کشتی بی لنگر دستخوش موج و توفان احساس می کنند ، خویشتن را تهی و فاقد تکیه گاه درونی می بینند. "

 



قسمتی دیگر از متن کتاب :

 

 "شاید بعضی ها گمان کنند که توخالی بودن انسان ها و ناتوانی مردم به دانستن احساس و خواستهای واقعی شان نتیجه زندگی در زمان و دنیای حاضر است. دنیایی که جنگ ، خدمت سربازی ، تحولات اقتصادی و ، به هر صورت که در آن بنگریم ، دلهره و عدم امنیت خاطر از ویژگی های آن است. پس تعجبی ندارد که بسیاری از مردم خویشتن را در برنامه ریزی برای زندگی خود ناتوان ببینند و احساس پوچی کنند.

اما چنین گمانی بسیار سطحی و بی اساس است و چنان که بعداً نشان خواهم داد مسئله خیلی ریشه دار تر و عمیق تر از این مطلب است.

 

کلا این کتاب درباره ی"  یافتن خود و پی بردن به این که از زندگی چه می خواهیم ؟"، است .

 

البته کتاب هایی دیگری هم هستند که به تفضیل در مورد آنها بحث خواهم کرد.

بحث های این چنینی را  هم در دسته در جستجوی خود قرار می دهم.

کتاب هایی که درتصویر زیر مشاهده می کنید.



 

با مطالعه این کتاب ها می توانید به درک درستی از خود و آینده خود برسید. حتی اگر بخواهید با کسی ازدواج کنید و تشکیل زندگی بدهید.

 

البته تمامی این پیشنهادات ، تجربه های شخصی من است و ممکن است که به درد کسی نخورد و ممکن است که زندگی کسی دیگری را بسازد.

اما من از بین کتاب هایی که تا بحال مطالعه کرده ام ، این کتاب های را توصیه می کنم.

البته کتاب هایی را هم در زمینه تصمیم گیری مطالعه کرده ام که در آینده ای نزدیک هم به بررسی  و معرفی آنها خواهم پرداخت.


 

 Bu şehirde buldum buğday ellerini 
Bu şehirde sevdim badem dillerini 
Senle unuttum bütün ezberlerimi 
Pişman değilim ama göçtüm kederden 
Düşman değilim ama çöktüm erkenden 

Bir daha bu yolları aynı hevesle yürür müyüm? 
Kim bilir ne bekliyor kalır mıyım ölür müyüm? 
Ne malum dünya gözüyle bir daha görür müyüm? 

Tuhaf buluyorlar bu kaçak halimi 
Seninle doldurdum yasak ihlalimi 
Seninle kapattım aşk defterlerimi 
Pişman değilim ama göçtüm kederden 
Düşman değilim ama çöktüm erkenden 

Bir daha bu yolları aynı hevesle yürür müyüm? 
Kim bilir ne bekliyor kalır mıyım ölür müyüm? 
Ne malum dünya gözüyle bir daha görür müyüm?


سعید عزیز سلام
گرچه این اولین پیام من در وبلاگت هست ولی خوب بهرحال به لطف مسیرهای دیگر کمی تا قسمتی باتو آشنایی داشتم، و چه بهتر که این پست را خواندم و تاحدودی دغدغه مطالعاتی را شناختم و چه خوب هم نوشتی و چقدر هم برای من مفید چرا که اتفاقا علی رغم خواندن برخی از کتابهای بالا تعداد زیاد دیگری از آنها را در لیست مطالعه دارم.
شاید برای من و تو و دیگران هر دو مسیر واحدی را نرفته باشیم اما وجه مشترک تمامی آنهایی که حداقل خود را نیازمند چنین کتابهایی می بینند به نوعی این است که واقعا دردها و دغدغه های اصلی وجودشان چه چیزهاییه
راستی به لطف آذری زبان بودن والدین شانس لذت بردن از آهنگهای ترکی استانبولی را داشتم و به لطف وجوه شباهت میان این دو زبان همیشه از خوانندگان جدید و قدیم ترکیه لذت می برم و چقدر از شنیدن این آهنگ مرتبط در اینجا لذت بردم
اما من :
من هم در حست و جوی خودم هستم ، و ... شاید من هم مثل تو چنین متنی بنویسم و با نوشتن بهتر مکتوب کنم که چه می خواهم گرچه الان هم تا حدودی فقط تا حدودی می دانم چه می خواهم.
Bir daha bu yolları aynı hevesle yürür müyüm? 
Kim bilir ne bekliyor kalır mıyım ölür müyüm?
شاد باشی و صبور

سلام بر وحید نصیری  عزیز
خیلی خوشحالم که اولین کامنت شما را در این وبلاگ می بینم.
بسیار عالی و خوشحالم  که از لیست بالا ، کتاب هایی را برای مطالعه داری و خوشحالم ترم از اینکه برایت مفید بوده.
 هدفم از این نوشته این بود که حداقل برای یک نفر مفید باشد ، برایم کافی است.

هر کسی در این دنیا ، مسیر منحصر به فرد و متفاوتی از دیگری را می پیماید شاید با بعضی ها وجه مشترکی داشته باشد ، اما از هزاران جهت می تواند متفاوت باشد.

من زبان آذری را در بهترین سال های زندگی ام آموختم. اگر چه یک کُرد هستم و جد در جد ام کُرد است اما علاقه من به زبان آذری از دوران کودکی ام سرچشمه دارد.

همیشه دوست داشتم که این زبان را درست و حسابی یاد بگیرم.

بهترین دوستانم هم آذری زبان هستند. 
اصولا در خودم هیچ حس تعصبی احساس نمی کنم و از یادگیری فرهنگ و زبان های مختلف احساس لذت می کنم.
حیف که نزدیک به هفت ماه است که به این زبان صحبت نکرده ام. اما هر روز به آهنگ های تاتلیس و گوندوش گوش می کنم. 
شاید بتوانی این لذت را درک کنی که چقدر زیباست که زبانی را یاد بگیری و بهترین دوستان ات هم به همان زبان صحبت کنند و بهترین سال های عمر ات را با این زبان سپری کرده باشی و چه زیباتر از اینکه آهنگ هایی را گوش کنی که با این زبانی که آموخته ای ، احساسات درون ات را بیان کنند.
ارادتمند
سعید فعله گری 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Saeed Felegari استفاده از مطالب همراه با معرفی منبع آزاد است سعید فعله‌گری