اولین پست این وبلاگ مربوط به بهترین دوستم یاور مشیرفر است. بازهم می خواهم دوباره برایش بنویسم.

اگر بگویند قرار باشد برای یک نفر بخواهی بنویسی چه کسی خواهد بود؟

قطعا پاسخ من یاور خواهد بود.

یعنی برایم همین کافی است که یک نفر نوشته هایم را بخواند و به فکر من باشد. پس چرا ننویسم؟

بعد از نوشتن متن قبلی به بیرون زدم و کمی با خودم فکر کردم. البته با چاشنی سیگار.

با خودم گفتم که چرا کسی برایم می نویسد که من در کنار ات هستم چرا برایش ننویسم؟

به شاهین نجفی و آهنگ ایستاده مردن  گوش می دهم و برای خودم می نویسم اش.

اینجا هم می گذارمش که تو هم گوش کنی. شاید سلیقه ات به شاهین نخورد. اما فکر کنم کسی که فلسفه خوانده و استادش است ، می تواند زبان هم فلسفه خودش را درک کند.





سری میان دست تو بریده نگاه من به ساعت پوکیده
و شعرهای غمگین و عاصی و گرگ خسته کز تفنگ نترسیده
به شبهه های من به اصل هستی به بغض بی کسیت وقت مستی
وحسرت تو را و بو کشیدن و عمق فاجعه: تو را ندیدن
رگی که سرنوشتش انسداد است و جرم تو که داد پیش باد است
همیشه انتهای قصه تلخ است و شاعری که حکم اش ارتداد است
خدای خوب  خواب تو کتابم منی خشک روی تخت خوابم
خدای خوب خشم و قتل و فتوا و گریه های من به شعر یغما
مرا بخوان به کاکتوس ماندن بمان کنار من که شعر خواندن
کنار تو به عهد با کویری که رمز ماست ایستاده مردن
بگو حدیث ما حدیث خون بود شرارتی که ناشی از جنون بود
بگو چگونه ما واندادیم بگو که مردیم و ایستادیم

خدای خوب  خواب تو کتابم منی خشک روی تخت خوابم
خدای خوب خشم و قتل و فتوا و گریه های من به شعر یغما
مرا بخوان به کاکتوس ماندن بمان کنار من که شعر خواندن
کنار تو به عهد با کویری که رمز ماست ایستاده مردن


از همان اول تصمیم گرفتم که ایستاده بمیرم. اما این رسم ایستاده مردن نیست. رسم ماندن و مقاومت کردن نیست.

چرا باید گناه موجوداتی را که خودشان را انسان می نامند، به پای کسانی بگذارم که واقعا معنایش را به من فهمانیده اند؟

پس می نویسم. بازهم می نویسم و خواهم نوشت. با خودم که فکر می کنم می گویم دنیا واقعا زور ات همین است؟

آیا اینگونه می خواهی من را زیر بار له کنی؟

بعد از اینکه متن قبلی را نوشتم نزدیک به 10 بک لینک برایم گذاشته بودند که هرزنامه تشخیص داده شده بود و بعضی هایشان را هم حذف کردم. با خودم گفتم که اینگونه جای وبلاگ من می شود جای کسانی که هر طوری دوست دارند با آن رفتار کنند.

مثل کسانی که ادرار به آنها فشار می آورند و در یک زمین خالی شروع می کنند به شاشیدن.

از بیرون باز می گردم و به قفسه کتابخانه ام نگاه می کنم و کتاب هایت را می بینم. WHY NATIONS FAIL را می بینم و با خودم می گویم این همانی است که من می خواندم؟

پس کو؟ چرا کم می آورم؟ پس چرا ایستادگی نمی کنم؟

پس چرا به معنای  "? to learn “ why we are still here   که خودت برایم نوشته ای ، پی نبردم ام؟

متن هایی را که می خواستم بنویسم پس چه شد؟

پس به درد نخواهد خورد آن همه کتاب هایی را که خوانده ام. درست مانند لحظه ای که 15 ماه پیش آن را تجربه کرده بودم.

آن لحظه تصمیم گرفتم که بمانم و مشکل را حل کنم. الان که مشکل حل شده است. پس چرا دوباره نمانم و مشکل را حل کنم؟

نمی خواهم طوری بمیرم که فکر کنند نتوانست و ادامه نداد.

هر چند که آن لحظه ها فکر می کردم مانند میمونی هستم که دست اش را برای گرفتن میوه به درون درخت می برد و می خواهد که میوه را از درون تنه درخت بیرون بیارود اما مچش گیر می کند و آن لحظه فقط به فکر در آوردن میوه است و به فکر ول کردن اش نیست تا دست خودش را در بیاورد و در نهایت شکار انسان ها می شود.

البته آنهایی که میمون ها را شکار می کنند انسان نیستند و من هم که میمون نیستم.

تمام وقتم را به این فکر می کردم که اگر این وبلاگ را نداشتم چه میشد؟

فکر که می کنم مبینم بهترین دوستانم را از این راه به دست آورده ام. پس چرا ادامه ندهم؟

تمام وقتی را که بیرون بودم به این سوالات فکر می کردم. پاسخ اش را همین جا می نویمسم.

نوشتن است و نوشتن و نوشتن.

کامیونیتی خودم را چرا از دست بدهم. آنهم به خاطر چند مدیر آشغال و چندرغاز پول مفتی که معلوم نیست از چه رانتی به دست می آید؟

نه اینبار دیگر کوتاه نمی آیم. کوتاه نمی آیم چون از شعبانعلی و متممی ها بریده ام. دوست داشتم که فقط و فقط خودم باشم و بدون هیچ نقابی.

سادگی ام را دوست دارم و نمی خواهم آدم پیچیده ای شوم. یعنی اصلا من آدم کثیف شدن نیستم. پس چرا خودم را به بیراهه برانم؟

اگر قرار است در مسیر توسعه پایدار قدم بردارم ، پس چرا ادامه ندهم و توسعه ندهم؟

اگر قرار است که این مسیر را بپیمایم پس چرا کوتاه بیایم ؟ پس چرا سختی هایش را تحمل نکنم؟

این ها سختی های یکی از منابع طبیعی پیمایش این مسیر است. پس چرا مانند سایر منابع طبیعی که در طبیعت وجود دارند ، به زیبایی به آن نگاه نکنم؟

پس چرا به قول خودت از رنج کشیدن لذت نبرم؟

پس می مانم و رنج اش را هم می کشم و لذت اش را هم میبرم.

شاید تنواستم از این رنج هم لذتی را نصیب کسانی دیگر کنم. پس چرا وقتی می توانم کسانی را خوشحال کنم ، اینکار را نکنم. حتی اگر یک نفر باشد.

ادامه می دهم. اما اینبار با امید به تلاش هایم.

قبل از این داشتم متنی سه هزار کلمه ای را در مورد تاریخ کامپیوتر را حاضر میکردم . پس چرا تکمیل اش نکنم؟

با خودم که فکر می کنم ، می بینم که نمی توانم  توجیه اش کنم چه برسد به اینکه دفاع اش کنم.

پس می نویسم و دوباره خواهم نوشت.

ممنونم از محبت ها و مهر های همیشگی ات. شکرگزارم که نعمتی مانند تو را دارم.پس چرا شکرگزاری اش را به جای نیاورم؟