پیدا کردن علاقه

در فرهنگ ویکتوریایی که در دوران سلطنت ملکه ویکتوریا در انگلستان در سال‌های 1837 تا 1901 میلادی وجود داشت، مردمی با ویژگی‌های خشکه مقدسی، تفرعن، ریاکاری، تکلف و زرق وبرق و تصنع زندگی می‌کردند.

ویژگی روانشناسانه این مردم، "درون رهبری" آن‌ها بود. به طور ساده درون رهبر به افرادی می‌گویند که اعتقاد یا احساسی به درستی و ارزش هدف‌های خود برای زندگی ندارند و پی‌گیری هدف‌های القایی را، که از خودشان نیست، برطرف کننده دلهره و اضطراب‌های شخصی خود نمی‌بینند. البته منظور هدف‌هایی است که منشأ آن‌ها جامعه، خانواده، والدین، دوستان و اطرفیان هستند نه خود فرد و ارزش‌های درونی‌اش.

می‌خواهم بگویم که فقط این ما نیستم که گرفتار این مشکل شده‌ایم و به ندرت کسی را می‌بینیم که راه خودش را پیدا کرده باشد و آن را پیش گرفته باشد. حتی در طول تاریخ مانند هم‌اکنون بشر گرفتار پیدا کردن هدف‌هایی است که با ارزش‌های زندگی‌اش مطابقت داشته باشد.

 اگر می‌خواهیم علاقه‌ی درونی خودمان را پیدا کنیم، ابتدا باید تنها باشیم و بر این ترس غلبه کنیم.

 

ترس و تنهایی

جالب است که سارا میتلند در کتاب چگونه از تنهایی لذت ببریم اظهار میکند بزرگ‌ترین خطر تنهایی، ترس است. اغلب ترسی که با تمسخر و قضاوت دیگران درهم می‌آمیزد. آنهایی که به دنبال تنهایی‌اند، منطقاً می‌توانند انتظار اتهاماتی چون دیوانگی، خودخواهی و حماقت را داشته باشند؛ و البته از آن‌جایی که عناصری از هر سه حالت در همه‌ی ما هست، این اتهامات می‌توانند تاثیری منفی بر ما بگذارند و از شادی، اعتماد و ایمان به درستیِ تصمیمِ خودمان محروم سازند و واقعیت هم این دیوانگی، خودخواهی و حماقت ساختگی را به شکلی خزنده وارد زندگی‌مان کنند.

( میان پرده :لینک معرفی کتاب‌هایی§ که می‌تواند در پیدا کردن  مسیر و ارزش‌ها شما را کمک کند.)

مربی داشته باشید

به نظر من بعد از اینکه تنها شدید و توانستید لیستی از ارزش‌های کاری، اجتماعی، خانوادگی، مالی و غیره را تعیین کنید، با یک مربی صحبت کنید. منظور من از مربی این کسانی نیستند که شیپور دست گرفته‌اند و لقب کوچ را برای عنوان شغلی خود انتخاب کرده‌اند. مربی‌ها بیشتر افراد "برون راهبر" هستند.

یعنی خودشان راه خودشان را پیدا کرده‌اند، برایش زحمت کشیده‌اند، شکست خورده‌اند و  دوباره سرپا ایستاده‌اند.

البته این‌گونه نباشد که فقط یک مربی داشته باشیم. بلکه باید برای بخش‌های مختلف زندگی مربی‌های مختص به آن را داشته باشیم.

برای مثال:

 برای کتاب‌خوانی بهترین مربی از نظر من میثم مدنی§ می‌باشد.

برای ارتباطات و مذاکره نمی‌توانم بهتر از محمدرضا شعبانعلی§ و متمم §را معرفی کنم.

در روانشناسی نمی‌توانم بهتر از دکتر فرهنگ هلاکویی§ اسم کسی دیگر را به زبان بیاورم.

در حوزه تفکر سیستمی و دینامیک سیستم‌ها بهتر از دکتر علینقی مشایخی§ را در ذهن ندارم.

در مورد مباحث توسعه  کمتر کسانی هستند که بتوانند مانند رنانی§ و سریع‌القلم§ باشند.

 

مربی‌ها راهنمایی می‌کنند نقشه نمی‌دهند

اشتباه نکنید؛ نقشه ساختن کار خودمان است و به ارزش‌های درونی هر فرد و گذشته او وابسته است. نمی‌توانیم بر اساس ارزش‌هایی یک مربی، ارزش‌های زندگی خودمان را تعیین کنیم. ارزش‌های هر کسی درونی شده‌ی خود اوست و منحصر به آن فرد است.

خودمان باید بنشینیم و بر اساس راهنمایی‌هایی که از مربی‌های خود دریافت کرده‌ایم، نقشه زندگی خود را بر اساس ارزش‌های درونی خودمان ترسیم و تعیین کنیم. نقش مربی‌‎ها مثل پلاک‌های راهنمایی رانندگی است. فقط می‌توانند در جاهایی که خطر وجود دارد به ما هشدار دهند یا به ما بگویند که با چه سرعتی بهتر است حرکت کنیم.

گاز و کلاچ و فرمان دست خودمان است و جاده در زیر پای ما قرار دارد. این ما هستیم که مشخص می‌کنیم کجا می‌خواهیم برویم. تابلوها نیستند. جاده را خودمان انتخاب می‌کنیم. البته باید همیشه به تابلوها(مربی‌ها) توجه داشت. بعضی قسمت‌ها از جاده هستند که هیچ پلاکی ندارند و اینجا خودمان هستیم که مشخص می‌کنیم با چه سرعتی می‌توانیم حرکت کنیم و بپیچیم.

گاز و کلاچ و فرمان دست خودمان است.

 

تنهایی را تفریح کنید و مسیر را پیدا کنید

 اگر کمی با خودمان فکر کنیم، متوجه خواهیم شد بیشترین عذر و بهانه‌ای که برای تنها نبودن می‌آوریم این است که «وقتش را ندارم که...» الکی بودن این بهانه هم اغلب کاملاً روشن است. وقت برای ولگردی در تلگرام و خانواده گرامی‌ها داریم، وقت داریم تلویزیون و سریال‌های مسخره‌اش را نگاه کنیم، وقت داریم درآمد فلان بازیگر و بازیکن را به دلار و تومن حساب کنیم.

اما اما اما ، وقت نداریم که برای خودمان آن را صرف کنیم. چقدر مسخره است.خجالتی



سارا میلتند در صحفه 83 کتاب "چگونه از تنهایی لذت ببریم§" این مشکل را این‌گونه توصیف می‌کند :

                                                                                                                                                                                                                       

یکی از مشکلات واقعی در مورد تنهایی همین وقت آزاد است، چون به راحتی می‌توان آن را نوع «جدیدی» از وقت دانست که باید از وقتِ فعالیت‌های دیگر آن را به‌دست آورد. معمولاً دست ما نیست که سرکار تنهایی باشیم، بنابراین اگر بخواهیم تنهایی را تجربه کنیم، باید  آن را در اوقات فراغت یا وقت«آزاد»مان بگنجانیم؛ اما جامعه‌ی ما سرگمی و فراغت را اساساً در قالب فعالیت‌هایی جمعی معرفی کرده است. جامعه افرادی را که تنهایی تفریح می‌کنند، حقیر و بدبخت و در بهترین حالت «عجیب و غریب» «غیر آدمیزاد»، «خرخوان»، «خل‌وچل» و به احتمال‌زیاد  سرگمی‌های محبوبی داریم که نمی‌توانیم تنهایی از آن لذت برد- ورزش‌های تیمی نمونه‌ی شاخص این سرگرمی‌ها هستند، یا برخی رقص‌های دسته‌جمعی، شطرنج و تخته‌نرد و بازی‌های مشابه و حتی غیبت کردن.

تفریحاتی که فقط در تنهایی لذت‌بخش هستند، دسته‌بندی‌های کوچک‌تر، اما مهمی را تشکیل می‌دهند که احتمالاً کتاب‌خوانی روشن‌ترین مثال‌شان است. 

                                                                                                                                                                                

تا تنها نباشید نمی‌توانید مسیر را پیدا کیند

لازم نیست که در یک گوشه کِز کنید و در درون افکار خود فرو روید. زمانی که تنها پیاده‌روی می‌کنید، می‌توانید به ترسیم مسیر آینده خود بپردازید. یا زمانی که دارید می‌دوید، مسافرت می‌روید، چند دقیقه قبل از این‌که به بخوابید، زمانی که صبح بیدار می‌شوید.

زمانی که در تاکسی، اتوبوس یا مترو هستید. همه این‌ها زمان‌های تنهایی شما هستند. می‌توانید از آنها جهت یافتن ارزش‌ها و ترسیم آینده خود استفاده کنید.

زمانی‌که می‌دوید همزمان نمی‌توانید زبان انگلیسی یا آلمانی بخوانید، اما می‌توانید به هدف‌های خود فکر کنید. به هدف‌های خود فکر کنید و مسیر خود را در زهن‌تان ترسیم کنید و زمانی که به خانه یا محل کار رسیدید آن‌ها را به صورت خلاصه‌وار یادداشت کنید.

دفتری برای ارزش‌ها و هدف‌ها

من که یک دفتر جداگانه را برای مسیر زندگی‌ام ساخته‌ام. یعنی حتی جنس کاغذ‌های آن را خودم انتخاب کرده‌ام و جلدش را خودم طراحی کرده‌ام و به یکی از دوستانم سپردم تا آن را صحافی و سیمی  کند. چون به نظرم ارزشش را داشت و دارد که برای ارزش‌ها و هدف‌های زندگی‌ام یک دفتر جداگانه و منحصر به فرد داشته باشم.

در درون‌اش هر چه را مربوط به هدف و ارزش باشد، یادداشت می‌کنم. اگر از مربی چیزی بیاموزم آن را در دفترم یادداشت می‌کنم تا برای همیشه آن را داشته باشم.

این‌گونه هم تکامل ارزش‌ها و هدف‌های خودم را مشاهده می‌کنم و هم به طور مکتوب به اشتباهات خودم پی‌خواهم‌ برد.

کاریکاتور بالا را هم از عکس روی جلد کتاب §Being Happy برداشته‌ام. 


 مطالب مرتبط :

چگونه تنها باشیم. (قسمت اول)§

آیا تنهایی راحت است(سکوت)§