نکته : تمامی کلمات این نوشته بیانگر نظرات شخصی شخص نویسنده ی این مطلب می باشد.مانند تمامی نوشته های این وبلاگ، کل این نوشته هم ممکن است پر از اشکال و ایراد و سرشار از خطا باشد.پس مثل همیشه این را مانند یک گفتگوی بین دو دوست در نظر بگیرید.

این متن بالغ بر 1700 کلمه است و ممکن است که وقت شما عزیزان را بگیرد. اگر می خواهید که این متن را بخوانید ، بدون هیچ سوگیری این متن را مطالعه فرمایید.

پس خواهش ام اینست که مثل همیشه مانند یک دوست این متن را مطالعه فرمایید.

 

مقدمه : من در زندگی شخصی ام و همچنین در زندگی کاری ام ، انسان ها را به دو دسته تقسیم می کنم. البته انسان هایی که در این گروه قرار می گیرند ، هر کدام تخصصی دارند که حاصل چندین سال مطالعه و تحقیق و تجربه بوده است. کاری به بی سوادها و قشرهای سخن پرور منبر رو ندارم.

 دسته اول : سیر کتابخوانان.

دسته دوم : سیر خردگرا ها .

سیر کتابخوان ها را می توانید در زیر به طور مفصل بخوانید. برای هر کدام از این دو دسته یک هرم طراحی کرده ام و افراد زندگی ام را طبق مدت زمانی که با آنها صرف به گفتگو کرده ام ، در طبقه های مختلف این هرم ها قرار می دهم.



 

کتابخوانان :

اکثر افرادی را که در گروه دوستان من قرار دارند، فقط کتابخوان هستند. یعنی فقط می خوانند.برای من قابل احترام هستند. اما کمتر به حرف این چنین انسان هایی گوش می دهم. هر چه که به سطح بالاتر هرم می روم ، وقت بیشتری برای آنها متناسب با درجه شان ، میگذارم و به گفته هایشان با دقت بیشتری گوش می دهم.

 

کتاب شناسان:

کتاب شناسان کسانی هستند که در یک حوزه به خواندن چندین کتاب بسنده نمی کنند. می روند و تحقیق می کنند. در باره نویسنده. درباره سایر کتاب هایش. در باره کتاب هایی که به این حوزه ربطی دارند. آنها را با هم مقایسه می کند و وقتی از آنها سوال می کنم که آیا این کتاب خوب است؟ به جای یک پاسخ حداقل نیم ساعت در باره همین کتاب و کتاب های مربوطه اش ، بحث می کنند و به نوعی یک مسیر را مشخص می کنند.

 

تعداد این افراد در زندگی من به نسبت کتابخوان ها ، خوب است. یعنی اکثر افرادی که با آنها ارتباطات صمیمی دارم، کتاب شناس هستند.

 

و اما کتاب دانان.

کتاب دان ها کسانی هستند که هم کتابخوان هستند و هم کتاب شناس. دلیل این که در بالاترین نقطه هرم قرار دارند ، اینست که کتاب شناس های با تجربه هستند.

یعنی آنچه را که خوانده اند - البته از چندین منبع مختلف -  از جهات مختلف برای خودشان پیاده سازی می کنند و تجربه هایی را از آن کسب می کنند.

یعنی اگر کسی در حوزه مدیرت درس خوانده و در درجه اول یک کتابخوان و در درجه مهم تر و دوم، کتاب شناس است، آنچه را که خوانده است ، به آزمایش می گذارد و تجربه می کند.

یعنی اگر یک کتاب را در حوزه ای خاص می خواند، می آید و آن را مطابق با شرایط کاری و فرهنگی مربوط به حرفه اش ، پیاده سازی می کند. به طور دقیق تر و ملموس تر ، آن را با گوشت و جان تجربه می کند و در راه هر چه بهتر شدن اش ، کتاب های دیگری را هم می خواند یا تجربه های دیگری را کسب می کند.

 

بر فرض مثال اگر من از کسی در مورد روانشاسی سوال کنم، اولش با چندین پرسش پی مبرم که جزو کدام گروه است.

آیا کتاب خوان هست یا نه ؟

در مرحله بعد از سایر کتاب های مربوطه به آن حوزه سوال می کنم.

ببینم آیا کتاب شناس هست یا نه ؟

در مرحله بعدی که مهمترین مرحله است، پی می برم که آیا کتاب دان هست یا نه ؟

یعنی بر فرض مثال اگر در حوزه روان کاوی و خود شناسی ، آن کتاب هایی را که خوانده است ، به آنها عمل کرده است.

 دقت کنید ، عمل کرده است یا نه ؟

آیا زیر و بم اش را می داند؟

می داند که تا کجا پیش بروم و کجا ها سَرَک نکشم و کجاها را عمیقا مطالعه کنم؟

تعداد این افراد در زندگی من به تعداد انگشتان دست  نمی رسد. آن هم در طول 17 سالی که با انسان ها بوده ام و امتحان کرده ام که با چه کسانی بمانم و به چه کسانی نمانم.

گفته های این افراد را بدون چون و چرا می پذیرم. چون خودشان تمامی راه و کار را تجربه کرده اند نه یک بار بلکه چندین بار.

اگر نمودار را به صورت زیر رسم کنم ، دسته بندی این افراد بعد از این توضیح به این شکل در می آید:

دقت کنید هر هرمی چهار وجه دارد که یک وجه آن پایه(قاعده هرم) است. پایه ی این هرم و هرمی که در دسته بندی بعدی قرار دراد، تجربه است .

 



 

یعنی محور اصلی برای  گذر از هر مرحله به مرحله بعدی ، گذر از تجربه گرا بودن است.

کسی که کتاب شناس است ، کتاب خوانی را چندین و چند بار تجربه کرده و به یک کتاب بسنده نکرده و در واقع تجربه کتاب خوانی را دارد که کتاب شناس شده است.

همانطور کسی که کتاب دان است ، در اساسی ترین مرحله، کتاب شناس بوده است و به گفته های کتاب ها عمل کرده  و تجربه کسب کرده است.

نکته مهم :

گذر از هر مرحله به مرحله بعدی نیازمند صرف زمان می باشد. به همین دلیل است که میانگین سن اطرافیان من 38 سال است. روانشناسان به این سن می گویند سن عقلی. اما من به آن می گویم سن دوستی.

چون هیچ گاه تا 38 سال ام نشده است در مورد 38 ساله ها نظر نمی دهم. چون به اندازه سن آنها تجربه نکرده ام.

بازهم تاکید می کنم تجربه.

یعنی افرادی را میبینم که چهل سال دارد و کتاب می خواند اما اندازه یک هزارم کتاب شناس 31 ساله تجربه ندارد وفقط می خواند. یعنی به طور مشخصی فقط روخوانی انجام می دهد و تغییری را در او بعد از خواندن یک کتاب احساس نمی کنم.

البته در این بین افراد 24 ساله و 31 ساله وجود دارند. اما همانطور که گفتم میانگین سن اطرافیانم 38 سال است نه همه آنها.

در بین این افراد 41 ساله و 50 ساله و 60 ساله هم وجود دارد.

 

اما دسته دوم :

سیر خرد گرا ها :

 

مانند همان دسته بندی که در مورد کتابخوان ها داشتم، این افراد را نیز بر همین اساس دسته بندی می کنم

در این دسته بحثی از کتاب و کتاب خوانی نیست. بحث بر اساس تجربه صرف است. حال این تجربه را چطوری بدست آورده است به من ربطی ندارد. اما می دانم که تجربه کرده است و چیزی را به عمل دیده است.

بر فرض وقتی من شاگرد مکانیک پدرم بودم ، کتاب می خواندم و بعضی وقت ها حرف های قلنبه و سلمبه ای از دهنم بیرون می پرید و گیر می دادم که بر اساس کتاب باید این گونه عمل شود.

اما چون پدرم خودش با چهل سال سابقه کار، همه آنها را در جهات و اشکال مختلف تجربه کرده بود، کار را انجام میداد و هیچ عیب و ایرادی هم در آن وجود نداشت.

کارهایی را انجام میداد که در هیچ کتاب نوشته نشده بود.

خب سعی کنید با این پیش زمینه جلو بروید.


         


 شاگرد:

شاگرد ها کسانی هستد که تازه کاری را شروع کرده اند. بیشتر به حرف استادها گوش می دهند و کمتر تجربه می کند.

استاد:

استاد ها کسانی هستند که ابتدا شاگرد بوده اند و به حرف استاد ها گوش داده اند و از جهات مختلف زوایای یک کار را بررسی کرده اند و چم و خم کار را می دانند.

اما خردمندان

کسانی هستند که نه تنها در یک تخصص ، بلکه در چندین تخصص استاد هستند. بعنی علاوه بر استادی در کار و رشته خودشان، اساتید رشته های دیگری هم هستند و ربط آنها را به هم می دانند.

برای مثال اگر یک مکانیک خردمند را پیدا کنید ، متوجه می شوید که وقتی یک پیچ را سفت یا شل می کند، پیچ های دیگری را که در جاهای مختلف قرار دارند چک می کند که ببیند آیا آنه تغییر کرده اند یا نه.

اگر تغییر کرده باشند، نحوه انجام کار خود - سفت کردن یا شل کردن - را تغییر می دهد تا ماشین یا آن قطعه به یک تعادل برسد و بتواند کارش را به درستی انجام دهد.

اما بماند که تعداد این افراد در زندگی من خیلی خیلی کم است ، اما بهترین و صمیمی ترین دوستانم هستند. کسانی که از احوالات درونی من با خبر اند و برای من وقت می گذارند.

من را راهنمایی می کنند و چم و خم کاری را که خودشان انجام داده اند و مسیری را رفته اند  به من گوشزد می کنند.

کسانی هستند که اگر از دستم ناراحت شوند حاضرم هر کاری را کنم که حالشان خوب شود.

در این وبلاگ هم بیشتر برای آنها می نویسم و در درجه اول نظر آنهاست که برایم مهم است.

خوشحالم که نظرات شان را می بینم و می خوانم و برایم می نویسند.

اینان بهترین نعمت های زندگی من هستند.

کسانی هستند که برای اینکه حرف هایشان را درک کنم، در حوزه تخصص آنها شروع به مطالعه می کنم.

کسانی هستند که بعد از حذف وبلاگ قبلی  ام با من ماندند. برایم نوشتند که مهم نیست که دیگران چه درباره ات می گویند.

کسانی هستند که چیزهایی را به من هدیه می دهند که در تمام مدت طول عمرم، آرزوی آنها را داشته ام.

کسانی هستند که با تمام وجود دوست شان دارم و با تمام جود به داشتن آنها افتخار می کنم.

 


پی نوشت: می خواهم طبق نقشه راه وبلاگ پیش بروم ، اما وقتی در مورد موضوعات اش می نویسم، احساس می کنم که جای وجود این گونه متن ها خالی است. یعنی دوست دارم ابتدا پیش زمینه را آماده کنم و سپس سراغ نقشه راه بروم.

در مورد موضوعات مختلف می نویسم و ویرایش می کنم اما همچنان احساس می کنم که فعلا برای انتشار زود هستند و مخاطب در ابتدای راه باید معنای واژه ها را بداند تا بتواند مطلب را به خوبی درک کند.

به همین دلیل یک تاخیری در ادامه نقشه راه وجود خواهد داشت.

تعداد این دسته مطالب کم است و به زودی دوباره به نقشه راه بر می گردم.