مقدمه :

یاور مشیرفر عزیز که یکی از بهترین دوستانم است، در این مطلب در مورد شبکه سازی و وبلاگ نویسی مسائلی را مطرح کرده است که کم و بیش گریبان گیر آن مسائل بوده ام. این مطلب یک گفتگو دوستانه است .

پس این نکته را در نظر داشته باشید که این مطلب یک مطلب شخصی است و پایه و اساسی عملی ندارد.

ابتدا باید تشکری کنم از یاور عزیز به خاطر وقتی که برای من صرف کرده و در وهله دوم ، باید پاسخ نوشته اش را در یک پست بنا به درخواست خودش ، بنویسم.

برای چه می نویسم ؟

این سوال یکی از سوالات همیشگی من بوده و هست. برای چه می نویسم و برای که می نویسم؟

پاسخ این سوال را در دو قسمت برایت می نویسم.



قسمت اول : رابطه داشتن با مخاطب.

1 ) مهم نبودن مخاطب های زرد

یکی از مشکلات همیشگی در وبلاگ نویسی، وجود مخاطبان زرد هستند. مخاطبانی که کتاب نمی خوانند، مخاطبانی که در روز حداقل 100 صفحه مطالعه نمی کنند ، مخاطبانی که واژه های تخصصی را بلد نیستند، مخاطبانی که اصلاً با کتاب میانه ای ندارند، مخاطبانی که انسان های بزرگ را در اطرافشان ندارند، مخاطبانی که جرات نمی کنند با بزرگ ترهای خودشان(چه تخصص و چه بزرگ منش) صحبت و گفتگو کنند فقط به این دلیل مسخره که می ترسند که مبادا عیب هایشان برملا شود و خیلی چیزهای دیگر که لازم نیست معرفی شان کنم.

من برای این دسته از مخاطبان هیچ اهمیتی قائل نیستم. چه خوب باشد و چه بد ، نمی خواهم اسیر مخاطب زرد شوم. چون در جمعی بزرگ شده ام که همه اطرافیانم کتابخوان بوده اند و من در میانشان یک جوجه هم حساب نمی شوم. این در صورتی است که تخصص ام را کنار بگذارم.

یکی از دغدغه های من کتابخوانی و تشویق مردم به کتاب و خواندن آن است. پس باید هزینه آن را هم بدهم. هزینه خرید کتاب، هزینه زمانی خواندن آن، هزینه زمانی نوشتن و ویرایش مطلب ، زمانی که برای عکس گرفتن و ویرایش آن صرف می کنم و خیلی چیزهای دیگر که تا زمانی خودت درگیر آنها نباشی ، آن مسائل را درک نخواهی کرد.

گوهر نایاب اعتماد

همیشه سعی کرده ام آنی باشم که زیسته ام. برای مهم نیست که دیگران چگونه نقاب می زنند. هزینه اش را هم می دهم. اما چیزی را که در ازای پرداخت هزینه  به دست می آورم، خیلی ارزشمند است. آن عنصر ارزشمند هم اعتماد است. چیزی که در این روزها می شود گفت که گوهری نایاب است.

من آدم دنیای مجاز نیستم. یاور جان در یک وبلاگ،  شخص ممکن است آنچنان نقاب به چهره بزند و خودش را معرفی کند که تو(یا حتی من) ممکن است حسرت بخوریم که چرا این گونه نباشم. اما کمتر به معانی عمیق انسانی از منظر روانشناسی شخصیت و روانشانسی عمقی و تاثیرات آن بر  فرد پی برده ایم. به همین خاطر هزینه هایش را در وجود خودمان می دهیم.

به عنوان مثال کسی ممکن است چنان از استراتژی محتوا و مباحث مربوط به محتوا حرف بزند که تو کیف کنی و لذت ببری. با خودت می گویی این متخصص است. اما من می دانم که این انسان حاضر نیست برای نوشتن یک متن یک کتاب بخواند. خب مسئله چیست؟

مسئله اینست که من آدمی هستم که برای نوشتن یک متن حداقل یک کتاب را می خوانم. باز هم تاکید می کنم حداقل یک کتاب. بعضی اوقات هم چندین کتاب را میخوانم و از بین آنها یک کتاب خوب را معرفی می کنم. پس هیچگاه به سمت این آدم های نخ نما نخواهم رفت و مطالب آن ها را نمی خوانم.



اما آدمی که نقاب می زند، هزینه های کمبود عزت نفس و تله های بی ارزشی و تله های شکست خود را جایی دردرون خود پرداخت خواهد کرد. اگر می خواهی با این تله ها و هزینه های سنگین آن آشنا شوی،می توانی کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید جفری یانگ را مطالعه کنی.

 

2) یافتن انسان های خردمند

بگذار از حسن کشاورز و همین گوهر نایاب اعتماد برایت سخن بگویم. چند وقت پیش بود که به دیدار حسن کشاورز عزیز در همدان رفتم. همین بس که یک شب و یک روز کامل را در کنار حسن کشاورز عزیز و خانواده گرامی اش بودم.به معنای تخصصی  یعنی قرار گرفتن در حریم اش.



لذت گفت و کلامی که در میان ما رد و بدل شد را هیچگاه از یاد نخواهم برد. لذت گفتگو با آدمی که سختی های زیادی را کشیده و هزینه های زیادی را به جان خریده و تجربه های گرانبهایی را به دست آورده است.

لذت کادو گرفتن کتاب انسان خردمند و تجربه مطالعه و تبادل دانشی  که میان ما صورت گرفته است.

لذت تفریح در گنج نامه و نوشیدن اسپرسوی بهترین کافه همدان را هیچگاه از خاطر نخواهم برد.

خب یک سوال پیش می آید که آیا قبل از این وبلاگ ، من یا حسن کشاورز یکدیگر را می شناختیم؟

قطعا خیر.

ما خیلی از انسان ها را روزانه می بینیم با آنها سلام و علیک می کنیم و گفتگویی کوتاه میانمان رد و بدل می شود. اما برای چند نفر از آنها حاضریم این ریسک را بکنیم که آن ها را به حریم خود راه دهیم ؟

کمی درنگ کن و با خودت بیاندیش که واقعاً چند نفر از آن ها ؟

پاسخ تو را نمی دانم و لازم هم نیست بدانم. اما بگذار پاسخ خودم را برایت بنویسم.

داشتن معیار:

همیشه برای ورود به یک رابطه معیارهایی را برای خودم در نظر می گیرم که شخصی هستند و قابل ذکر نیستند. اما چند تایی از آن ها را برایت می نویسم که مضمون کلی را بدانی.

خردمند بودن

یکی از این معیارها خردمند بودن طرف مقابل است. قبل از اینکه با کسی وارد رابطه شوم ، در مورد او تحقیق می کنم و او را زیر نظر میگیرم. حال چه بهترکه طرف مقابل یک وبلاگ داشته باشد و تو لذت خواندن نوشته های او را در خود تجربه کنی  به یک شناخت نسبتاً خوبی از او برسی.

اگر با خردمند بودن از نگاه من آشنا نیستی، بهتر است ابتدا این مطلب را بخوانی و بعد سراغ ادامه مطلب بروی.

 

گفتگویی سالم

یکی دیگر از معیارها  گفتگویی سالم است. گفتگویی که از جنس نق زدن نباشد. گفتگویی که در آن از هیچ استانداردی استفاده نکنی و نترسی از این که خودت را برملا کنی و در مقابل، طرف ات هم بتواند بدون هیچ سختی و کوششی سخن تو را کامل درک کند و راهکاری که خودش تجربه کرده را برای تو بیان کند.

خب من 90 درصد اطرافیانم این گونه هستند. تعداد افرادی که با آنها  در ارتباط هستم، کم هستند اما رابطه بین ما عمیق است. آنگونه که وقتی نگاهی به چهره های همدیگر می اندازیم، متوجه می شویم که فرد تا چه حدی ناراحت است یا تا چه حدی خوشحال.

همانگونه که خودت نوشتی ، زمان یکی از گرانبهاترین عنصرهای زندگی ماست. خب این زمان را حاضریم با چه کسانی خرج کنیم؟

   پاسخ من انسان هایی خردمند که بتوانم با آنها بدون هیچ استانداردی ، یک گفتگوی سالم داشته باشم.

 

 


 

قسمت دوم : تله متمم و شعبانعلی

من از استاندارد هایی که دیگران تعریف می کنند، بیزارم. استاندارد هایی که متمم و شعبانعلی معرفی می کنند. استاندارد های در مورد روابط  بین فردی و تفکر سیستمی  و تمامی مسائل مربوطه که اکثراً ناقص هستند و به درد جامعه ایرانی نمی خورند.

دوست ندارم با استاندارد کسی دیگر خودم را معرفی کنم. بگذار در مورد تفکر سیستمی و تفکر در سیستم یک منظر از دیدگاه خودم را برایت روشن کنم. اگر مطلب مربوطه اش را مطالعه نکرده ای ، سعی کن بار دیگر آن را بخوانی و با آن دیدگاه به ادامه مطالعه این مطلب بپردازی.

 

تفاوت فاحش بین سواد و تجربه

 اکثراٌ افرادی که در متمم درس تفکر سیستمی را مطالعه می کنند، با واژه های سطح مبتدی آن آشنا هستند. اگر از دیدگاه خودم به مسئله نگاه کنم، آن واژه ها برای سطح مبتدی هم نیستند. یعنی کسی که درس سیستم و تفکر سیستمی را می خواند این واژه ها را باید قبل از ورود به درس بلد باشد. وگرنه کلاهش پس معرکه است.

خب تعداد زیادی از افراد درس تفکر سیستمی را می خوانند و با دیدگاه تفکر سیستمی متمم و شعبانعلی به سیستم ها نگاه می کنند. اگر به آن ها بگویی 50 متفکر سیستم ها را نام ببرید ، من با تو شرط بندی می کنم که ده تا را هم بلد نیستند.

به آن بگو 20 کتاب مربوط به تفکر سیستمی را معرفی کنی ، فکر کنم فقط بتوانند 4 یا 5 کتاب را معرفی کنند.(البته اگر آنها را خوانده باشند) نویسنده ی یکی از آن کتاب ها هم حتما پیتر سنگه است. خب عزیز دل یکبار کتاب پنجمین فرمان پیتر سنگه را مطالعه کن تا بفهمی که این کتاب مربوط به سازمان های یادگیرنده است بر مبنای تفکر سیستمی نه خود تفکر سیستمی.

کتابی که خودت به من دادی و تا الان دارم ذره ذره اش را مطالعه میکنم و قطعاً زمان طولانی را می خواهد تا مطالعه آن را تمام کنم و متوجه شوم. برای من که در حوزه معماری و طراحی نرم افزار های سازمانی فعالیت می کنم ، این کتاب یک کتاب زیرساختی محسوب می شود.

برای اینکه بتوانم مطالب فصل اول این کتاب را به درستی متوجه شوم، مجبور شدم که کتاب ساختارسازمانی را مطالعه کنم تا در وهله اول بتوانم واژه های اختصاصی را درک کنم و سپس بعد از مطالعه 480 صفحه تازه متوجه شوم که سازمان چیست و خب الان مسئله یادگیری سازمانی چگونه مطرح می شود؟



این مسئله را کسی می گوید که خودش برای زیمنس آلمان در حوزه طراحی نرم افزار های سازمانی ، به مدت 20 ماه کار کرده است و دعوت نامه همان شرکت را دریافت کرده است. این مطلب را با پشتوانه کار 20 ماهه در یک سیستمی که در دقیقه با  3 میلیون رکورد کار می کرد ، می نویسم.

هیچ وقت نخواسته ام زمان مخاطب را تلف کنم. اگر چیزی را تجربه نکرده ام ، قطعاً آن را بیان نخواهم کرد.کسانی که در حوزه معماری و طراحی نرم افزار کار کرده اند می دانند که 3 میلیون رکورد در دقیقه برای یک نرم افزار چه حکمی دارد.

تا چه حد تحلیل در سیستم  می خواهد؟

تا چه حد باید مرزهای سیستم را رعایت کنی ؟

تا چه حد باید حواست به وابستگی های متقابل سیستم باشد؟

تمامی این مسائل تا زمانی که طراحی ات را برای تست commit  نکرده ای ، مشخص نخواهد شد. به طور واضح تری بگویم مشخص نمی شود که کجاها گند زده ای و کجا ها شاهکار کرده ای و کجاها را اصلاً توجه نکرده ای.

تا زمانی که با ابزارهای تخصصی اش کار نکرده ای این ها را متوجه نخواهی شد.

یاور جان خودت بهتر از من می دانی که این ها مسائل ساده و پیش پا افتاده ای هستند و اگر بخواهی در زمینه سیستم ها  و رشته های تخصصی مربوط به تفکر سیستمی کار کنی ، باید خیلی خیلی بیشتر از این ها را بدانی.

اما کسانی که تفکر سیستمی متمم را می خوانند ، ادعا می کنند که همه چیزهای مربوط به تفکر سیستمی را می دانند در حالی که پی نبرده اند که با یک پارادایمی که مربوط به متمم است دارند به مسائلی متفاوت درحوزه های مختلف ،از نگاه خودشان ، سیستمی فکر می کنند.

اینها را گفتم که این مسئله را روشن کنم که افرادی که متمم می خوانند همیشه درگیر این تله می شوند و با کسانی در حوزه های تخصصی شان بحث می کنند که به اندازه یک دانشجوی ترم یک آن رشته سواد ندارند و تنها چیزی که نصیب شان می شود ، یک تودهنی سنگین است.

یک تودهنی که تا عمق شخصیت فرد آن را نابود می کند. من می خواهم که هیچگاه گرفتار این تودهنی نشوم.

 

پارادایم متمم و مسئله بالون و بادکنک

 

قطعا یکی از چیزهایی که در وبلاگ تو و سایر دوستانم می بینم همین نکته پارادایم متممی است. تکرار حرف های متمم و محمدرضا شعبانعلی.

خب یکی نیست که بگوید عزیز تو هم خودت برای خودت کسی هستی. لازم نیست که از گفته های دیگران استفاده کنی تا خودت را بفروشی. مثل این است که من می خواهم یک بادکنک را به یک بالون هلیوم چند نفری ، گره بزنم و بگویم  بادکنک من هم بالون هلیوم است.



متمم و شعبانعلی بالون هلیوم هستند و افرادی که از گفته های آنها استفاده می کنند به اندازه همان بادکنک.

خب چرا من نروم و در یک تخصصی که خودم بالون هستم ، خودم را معرفی نکنم؟

چرا باید دست آویز بالون دیگران باشم؟

چرا نباید خودم آنقدر بزرگ شوم که دیگر بادکنک ها هم با من تجربه پرواز تا عمق آسمان را داشته باشند؟

 

یاور جان بهتر است یکبارخودت لینک ات را از سایت شعبانعلی حذف کنی تا متوجه شوی که تمامی مسائل استراتژی محتوا و واژه های تخصصی شبکه سازی و رتبه الکسا بی معنا خواهد شد. احساس میکنم که درون یک تله ای گیر کرده اید که حاضر نیستید از آن بیرون بیاید.

تله ای که من خیلی وقت پیش تشخیص دادم و از آن خارج شدم. لینکی هم از سایت شعبانعلی ندارم و به جز یک نظر، تمامی نظرات من در آن سایت حذف شد.

رتبه الکسا و سئو و هزاران مسئله دیگر که مربوط به یک سایت تجاری است نه یک وبلاگ. من باید Boundary    خودم را بدانم. بدانم که در یک وبلاگ می نویسم یا در یک سایت تجاری. بدانم که برای خودم می نویسم و مطالب من شخصی است یا برای کسب پول آن ها را می نویسم.

برای من کافی است که وقتی سعید فعله گری را سرچ می کنند ، در لینک اول حاضر شود. همین برایم کافی است.

 

مسئله بالون هلیوم و بادکنک را معمار اصلی زیمنس درزمینه طراحی سیستم ها مطرح می کرد و همیشه آن را گوشزد می کرد.

مرحله اول در حل مسئله این است که وقتی یک مسئله کوچک داریم، لازم نیست برای حل آن دست آویز یک مشکل بزگتر از آن شویم. در همان حد خودش آن را حل کنیم کافی است.

در مرحله بعد باید ارتباط بین قسمت های مختلف را به درستی طراحی کنیم. خب پیش شرط رسیدن به این مرحله ، پاس کردن مرحله اول است.  

قطعاً تو داری یک فعالیت چند ماهه از من را می بینی و نمی دانی که این فعالیت چند ماهه برای شناخت مخاطب صورت گرفته است و قطعاً در مقابل فعالیتی چندین و چند ساله ، یک قطره در مقابل یک پارچ آب است. حواسمان باشد که اندازه ها را چگونه بیان می کنیم. اگر می گفتم دریا، حتما باید به اندازه یک دریا می نوشتم. اما وقتی می دانم ظرفم یک پارچ است ، چرا از دریا استفاده کنم؟

خب تا اینجا یک گفتگویی بود که مسئله های من را مشخص می کرد.

 


پاسخ سوال هایم

همه اینها را نوشتم تا منظر و دیدگاه خودم را به مسئله مشخص کنم. تا اینجا نوشته هیچ نقدی هم بر مطلب و نوشته تو نبوده و یک فیدبکی بوده تا بیشتر با نظرات همدیگر آشنا شویم.

پاسخ این سوال "مهم‌ترین ایرادات من در وبلاگ چیست که باعث می‌شود با مخاطب رابطه‌ای پایدار نداشته باشم؟"

را تا حدودی به طور کامل دریافت کردم.

منظور من از شبکه سازی ، تنها مخاطب نیست.  چون الان بعد از مدت ها تازه دستم آمده که چگونه بنویسم. چون الان تا حدودی آنچه را که می خواستم پیدا کرده ام. مقوله ارتباط نزدیک با مخاطبان.

اما همچنان درگیر این مسئله هستم که در کامیونیتی خودم باشم و بتوانم جمع مختص به خودم را پیدا کنم.

بازار نرم افزار این گونه است که به تکنیک های برنامه نویسی بیشتر بها می دهند تا تحلیل و طراحی سیستم.

بیشتر بازار کار مربوط به رشته من در اروپا و آمریکا می باشد به طوری که وقتی در توییتر می نویسم بازخورد ها  و پیام های تخصصی بیشتری را دریافت می کنم. که در وبلاگم  تا الان نتوانسته ام چنین نظراتی را دریافت کنم.

 

منظور من از چگونه نوشتن این  بود که " مضمون نوشته های من چگونه  باید باشد تا مخاطب عادی بتواند با مطالب تخصصی ارتباط برقرار کند؟ "

الان تا حدودی دریافته ام و پی برده ام که چگونه بنویسم. پی برده ام که تخصصی نوشتن جایش در وبلاگ نیست و تصمیم گرفته ام که از کتاب ها و معرفی منابع تخصصی بنویسم تا مخاطب ابتدا با مبحث آشنا شود و سپس با آن ارتباط برقرار کند. البته این مسئله را باید در زمان طولانی تری امتحان کنم.

مشکلی که من دارم همینی است که تو مطرح کرده ای :

" پیشنهاد من این است که یک نفر از تأثیرگذاران حوزه خودت را انتخاب و به وبلاگش سر بزن. همه مطالبش را، دقت کن که «همه مطالب وی» را از ابتدایی‌ترین پست تا آخرین پست، بخوان. "

کسی را در این زمینه نتوانسته ام پیدا کنم. کسی که حداقل مانند شعبانعلی برای نرم افزار باشد. شاید هم باشد و  من پیدایش نکرده ام.

اما این نکته را باید مثل همیشه در نظر داشته باشم.

" زمانی این اتفاق می‌افتد که نوشته‌های تو به «زمان» من اهمیت داده‌باشند. یعنی تو یک مسئله مهم در دنیای نرم‌افزار را برای من حل می‌کنی."

خب این چیزی است که در وبلاگ من کمتر به چشم می خورد. ابتدا باید یک مشکل را مطرح کنم و سپس پاسخ آن را پیدا کنم و به زبانی ساده بنویسم.

اما یک مشکل وجود دارد. مسائلی که من مطرح می کنم به شدت تخصصی هستند و این باعث آزار و اذیت مخاطب می شود.

اما از یک طرف ، من نمی توانم از مسائل سطحی بنویسم. مثلا همین مطلب قطع آپدیت خودکار ویندوز 10.

شرمم می گیرد که این مطلب را بنویسم.

شرمم می گیرد که مخاطب من تا این حد سواد ندارد که بتواند یک آپدیت ساده ویندورز را قطع کند. خب به نظر تو باید از مطالب تخصصی بنویسم.

پاسخ من قطعا نه خواهد بود.

مخاطبی که معنای واژه های تخصصی را به انگلیسی نمی داند، باید کتاب تخصصی طراحی نرم افزار 700 هزار تومانی را بخواند؟

پاسخ من نه خواهد بود.

بعضی از مخاطب های من حتی حاضر نیستند که سی هزار تومان را برای خرید یک کتابی که به فارسی ترجمه شده است را صرف کنند. بعد منی که در سال 25 الی 30 میلیون را صرف خرید کتاب های اورجینال از اروپا و امریکا می کنم ، بیایم و از مطالب تخصصی حوزه نر م افزار بنویسم ؟

بازهم پاسخ من نه خواهد بود.

 

تصمیم گرفته ام که به سمت کتاب و کتاب خوانی البته با پیش زمینه روانشناسی و نرم افزار تغییر جهت دهم.

در چند مطلبی که بیش از دو هزار واژه هستند ، می بینم که بازخورد مخاطبان خیلی بهتراست. معرفی کتاب و نوشتن از مشکلاتی که در جامعه وجود دارد ، باعث می شود که هم خودم حال بهتری داشته باشم و هم مخاطب.

 

جمع بندی :

یاور جان شاید مخاطب برای تو مهم نباشد، اما برای من مهم است. مهم است که بدانم با چه کسانی طرف هستم و قرار است با چه  جامعه ای ارتباط داشته باشم.

برایم مهم است که مطالبم خوانده شود و به درد مخاطب بخورد.

هیچ تربیتی را هم روی مخاطب اعمال نمی کنم. چون این روش یک روش تجاری است نه یک روش جهت ایجاد شور و شوق در مخاطب جهت توسعه و رشد.  

اما باید روی مشکلاتی که مطرح کردی و آن ها برجسته کردم ، کمی بیشتر کار کنم.

در انتها هم باید نهایت تشکر را داشته باشم که دوستانی این چنینی در اطرافم را دارم که بدون هیچ دردسری می توانم با آنها گفتگو کنم و مشکلاتم را برای آنها بیان کنم.


 

 پی نوشت برای متممی ها : اگر دوست دارید فحش بدید ، لاقل آنقدر جرات داشته باشید که با نام خود و آدرس وبلاگ خودتان فحش بدهید و عمومی هم فحش بدهید. 

تا یاور ببینه و درک کنه که من از چه جماعتی دارم حرف می زنم.


مطالب مرتبط

تفکر انتزاعی،انواع جوامع،مسخ شخصیت